زیر و رو
هلی کوپتری که آن بالاست مردم را
هلی کوپتر را رئیس جمهور
و رئیس جمهور جمهوری را.
با این همه مردم رو هستند،
این مردم زیر فشار.
هلی کوپتری که آن بالاست مردم را
هلی کوپتر را رئیس جمهور
و رئیس جمهور جمهوری را.
با این همه مردم رو هستند،
این مردم زیر فشار.
سند رسمی گفت و گوی مدیر گمشده در بزرگراه با روزنامه اعتماد به خاطر آویشن
قضیه رونمایی شاباجی خانم در کافه کنج (هموطنان لطفا ضد سانسور برای باز کردن لینک را فراموش نکنند.)
سر تخته دایو
غمگین
نشسته چهار زانو
نگاه می کند به آدم کوچولو هایی که در استخر عمق یک متر
در هم وول می خورند
در تعریف و شناخت مدرنیسم شاید بهتر باشد از مراحل اولیه آن یعنی حدودا آغاز قرن شانزده شروع کنیم. صدای رمانتیک ژان ژاک روسو را که بگیریم و از مارکس و نیچه و کی یر کگور و مالارمه و بودلر و بسیاری دیگر از قرن هفده و هیجده و نوزده که بگذریم به چهره هایی چون مارکز فوئنتس فاسبیندر و معاصرانی می رسیم که به دنبال هم طیفی از هنرهای مدرن را پیش چشممان نشانده اند.
نخستین بینش درباره هنر مدرنیستی در کتاب «تجربه مدرنیته» مارشال برمن (برگردان مراد فرهادپور، طرح نو، تهران ۱۳۸۴)، یگانه مسئله را خود هنر می داند. در این دید، نویسنده مدرن به جامعه پشت کرده و بدون گذر از صور تاریخ و حیات اجتماعی با جهان اشیا روبرو می شود (نقل به مضمون/رولان بارت). پس مدرنیسم برای رها ساختن هنرمند مدرن از ناخالصی ها و خصوصیات مبتذل زندگی مدرن پدید آمده است. در خیال دوم که شاید کمی افراطی به نظر برسد هدف مدرنیسم واژگون کردن عصیانگرانه و خشن سنتها و ارزشها، و بازسازی جهان ویران و واگویی حقیقت است. و اما بینش سوم که پست مدرن هم شناخته می شود: هر دو نوع قبلی را بیش از حد محدود و محصور می داند و شکستن موانع میان هنر و فعالیت های بشر نظیر تجارت و صنعت و سیاست و نوشتن و نقاشی و فیلمسازی و آهنگسازی، یعنی هنر پاپ را خواستار است. با این حال هنرمند مدرن باید بداند در کدام نقطه توقف کند و جهت و موضع اتخاذ کند. و البته پنبه همه نظریه ها که زده شود و بیهودگی و پوچی رویاهای این انسان اسیر که نمایان شود شاید انسان به آرام و قرار دست یابد(نقل به مضمون/میشل فوکو). راه دیگر هم بازگشت به عقب و یافتن ریشه های اصلی مدرنیسم و تقویت آن هاست (نقل به مضمون/مارشال برمن).
مارشال برمن با بررسی مراحل استحاله شخصیت فاوست در اثر معروف گوته، از تراژدی توسعه و رشد می گوید و سپس از مارکسیسم و سکولاریسمش. شارل بودلر را نخستین مدرنیست معرفی می کند و او را در ترسیم چهره اصیل انسان مدرن با پذیرفتن ضعف ها و درماندگی هایش موفق می داند. پترزبورگ را، گرچه مدرنیسم توسعه نیافتگی می نامد، در گسترش شیوه خاصی از ادبیات دخیل دانسته و در این میان گوشه چشمی هم به آثار پوشکین و گوگول و داستایوفسکی و چرنیشفسکی و حال و هوای عصر نیکلا دارد. از ذکر نکاتی مهم و گفتنی درباره مدرنیسم در پاریس و نیویورک هم غافل نمی ماند... او در پایان باور می کند ما و کسانی که بعد از ما می آیند همواره به مبارزه برای تصاحب جهان، از رویارویی با بحران های انرژی و زیست-محیطی گرفته تا آشوب های اجتماعی و سیاسی و تضادهای فرهنگی و غیره، ادامه خواهیم داد و در این ضمن همراه با روح مدرن دود می شویم.
برای رد پای خیس باران بگویم که من در هیئت کتاب تجربه مدرنیته در فارنهایت ۴۵۱ به سرگردانی میان تلاش و نومیدی و مبارزه و دودشدن ادامه می دهم. پروانه و انسان، شماها چی؟
زنی، شیر زنی، پنج سال تمام مردش را که در رختخواب افتاده و این آخری ها دیگر هوش و حواس و یاد هم ندارد، تیمار می کند. تنش را روحش را خاطره و عاطفه اش را. «پرستار از بیرون» هم نمی خواهد. می گوید خودم که هستم. مرد دیروز صبح رفت. زن مانده و کوله بار سنگین یاد. از خودش می پرسد آن که می رود رفیق نیمه راهست یا آن که می ماند؟ زن مانده و دوری پسرکی در تبعید، دست بسته و قلم شکسته. پسری که هنوز خودش را در سنگسر می بیند، نمی گوید نرفتم، می گوید «هرچه انتظار کشید من نیامدم». این هم عکسش. یک دستش تو دست پدربزرگ و آن یکی بر شانه پدر. عکس زن؟ نه ندارم. اصلا فکر نکنم در قاب جا بگیرد، خیلی بزرگتر از این حرفهاست.
+ منم خیلی دلم برات تنگ شده عزیزم.
- اتفاق بدی افتاده. شوهرم همه چیزو فهمیده.
+ حالا چی کار کنیم؟
- کی ببینمت؟
+ نیم ساعت دیگه تو کافه.
- حالا که فهمیده می تونم ازش جدا بشم.
+ فکراتو کردی؟
- آره. تو چی کار می کنی؟
+ تا آخرش هستم.
- زنت چی می شه؟
+ اون از همه این ماجرا دور می مونه.
- پس دوسش داری. پس با من ازدواج نمی کنی.
+ نمی تونم.
- اون وقت می گی تا آخرش هستی؟
+ آره. پرونده اتو قبول می کنم و یک کاری می کنم همه چی به نفع تو تموم شه. نیم ساعت دیگه می بینمت.
- نمی تونم. می خوام برم خونه شام درست کنم و منتظرش بمونم. اونم روز سختی داشته حتما.
تلاش می کنم جزو آن مردمانی نباشم که دستی را می بوسند یا آن را از مچ قطع می کنند. تلاش می کنم ارزش هنری یا ادبی یک اثر را جدا از شخصیت و اخلاق آفریننده اش محک بزنم. سعی می کنم شخصیت دخترم را با یک کار بدی که از او سر می زند خراب نکنم، نگویم دختر بد، بگویم این کارت خوب نبود. سعی می کنم تضادهای درونی شخصیت خودم را به حد اقل برسانم. سعی می کنم ابروها و لباس هام را چشم بسته ندهم دست مد روز. به قول شهرنوش پارسی پور چرا ما ایرانی ها نمی گوییم من، می گوییم بنده؟! چرا از نظر من نمی گوییم؟ چرا ما خودمان نیستیم و دیگری هستیم که زیر چیزی را باید همه امضا کنیم وگرنه می شویم خائن و مزدور؟ (یادم می آید موقع امتحانات پایان ترم دوره فوق لیسانس، یکبار که فاصله روزهای امتحان دو روز و سه روز بود، دانشجویان شهرستانی بیانیه ای نوشتند که تاریخ امتحانات پشت سر هم شود و آنها به جای دوهفته مثلا پنج روز بیشتر تهران نمانند. و من کارمند که دست تنها با نوزادی وبال گردن با همان تاریخ امتحانات فاصله دار احتمال پاس کردن می دادم زیر بیانیه شان را امضا نکردم و شدم خودخواه و غیر متعهد.) متر من دولت دهم و نظام نیست، من می گویم دموکراسی. پرچم هم دستم نمی گیرم. صالح علا هم برود در مراسم تنفیذ شرکت کند، خودش می داند، من باز هم شعر ها و نوشته ها و اجراهاش را دوست دارم و دو قدم مانده به صبح را گاهی از شبکه چهار همین صدا و سیما تماشا می کنم و به باقی برنامه ها مثل سالهای قبل کاری ندارم.
ونه گات در همان کتاب بی وطن گفته جوک هایی هم هست که خنده ندارد و طنز شومی بیش نیست. چون در زندگی گاهی اوضاع چنان نومیدکننده می شود که هیچ مرهمی برایش پیدا نمی شود:«وقتی در درسدن بمبارانمان می کردند و توی زیرزمینی نشسته بودیم و دستهامان را روی سرمان گرفته بودیم تا اگر آوار ریخت صاف روی سرمان خراب نشود، یکی از سربازها انگار خودش دوشسی است در این شب سرد و بارانی در عمارتی اشرافی، گفت مانده ام مردم بیچاره امشب چه کار می کنند. هیچ کس نخندید اما همه خوشحال بودیم که او این حرف را زده. حداقل هنوز زنده بودیم!»
چند وقتی در مرخصی هستم. می خوابم و تنبلی می کنم. خوش می گذرانم، کافه سینما نمایشگاه. مرتب پول خرج می کنم. می نویسم و نمی خوابم. هر دوشنبه و چهارشنبه سری به مدرسه آینده ماندانا می زنم برای انجام کاری،پرکردن فرمی. نمی دانم از ماه شیر است یا سال ببر (هوروسکوپم پر از حرف های خوب و تعریف است: مدیر، فعال، عاشق پیشه، دوست خوب، خوش قلب، اعتماد کردنی، اهل ریسک و ماجراجو، و البته مغرور...) اما یک وقت هایی دیگر خسته می شوم. به ته بی معنی چیزها فکر می کنم، بهانه کسی یا چیزی را می گیرم تا دلتنگی کنم و خودم را بی امید و تنها می بینم، و افسرده می شوم. مثل همین امشب که مجبور شدم بشقاب اسپاگتی را بگذارم کنار و اشک بریزم. مثل همین صبح که دستم رفت از میان کاست های قدیمی نوار ویگن را برداشتم و تو ماشین گریه کردم. ساعت ۲۴:۰۰ جمعه شب سی و پنج سالم تمام می شود. این را از روی رسم غربیش گفتم وگرنه به استناد حرف مادر شرقیم نزدیک سحر دنیا آمده ام. این را شبی در بچگیم تو پشه بند از او پرسیدم و قیافه اش موقع جواب دادن یک جوری بود که مطمئن نیستم راست گفته باشد. امروز دوستی مجبورم کرد به شصت و هفتاد و هشتاد سالگیم فکر کنم. به پیری و کوری! و روزی که کسی که در سرای سالمندان به سراغم نیاید. گوشم سنگین شده باشد چشمم نبیند، دخترم با بوی فرندش رفته باشد جزایر ترینیداد و مرا فراموش کرده باشد. مثالهایی هم از کسانی آورد که در خانه های پر از زنگ، تنها زندگی می کنند... این حرفها البته ربطی به تولد من نداشت، از هراس خودش می گفت با این که سنش زیاد نیست، چیزی هم بود میان طنز و خاطره تعریف کردن و یاس موقرانه. و البته در پایان هر دو نتیجه گرفتیم پس چه خوب که کسی از آینده خبر ندارد و ظاهرا موضوع به خوبی و خوشی تمام شد. این ها را نوشتم که ... بگذارید به افرا بگویم، یعنی اول خواستم این پست را در قالب نامه ای به افرا بنویسم که اینجوری شد،بگویم افرا جان (و حامدجان) با این که خیلی خوب نفهمیدم چه جور قانونی را می گویی و اجتماعی و مدنیش که برایم جالب نیست چون ذهنم درگیر قانون های نانوشته جامعتری است، از نوع خودم بازی می کنم . خدمت انورت عرض کنم که اولین قانونی که نوازشم کرده قانون محکومیت به حکم کوچکتری است از وقتی که یادم می آید. نباید ها و نمی شود هایی که همه می شناسیم و تو ذهنمان می پرسیم چرا؟ فکر نکنی ها هنوز هم این قانون معتبر است، فقط کوچکیش معنیش فرق می کند. (وسطش بماند شاید برای یک پست دیگر) انگار آخریش هم قانون تنهایی و سرگشتگی این موجود دوپاست. که هی خودش به خودش زخم می زند و نمی داند چه مرگش است. هی ماشین تولید می کند و هی روز درختکاری را جشن می گیرد. هی می گوید تهران روی گسل ساخته شده و هی برج می سازد. فرهنگش مصرفی است آنوقت از بحران اقتصادی شگفت زده می شود. هی زاد و لد می کند و هی تنهاتر می شود... (پونه و آرش و کیا را هم به بازی دعوت می کنم)
پیش خودم می گویم می خواهم شنبه تنها باشم، حوصله تولد بازی ندارم. می خواهم فروتنانه خودم را بزنم به آن راه! به تلفن های تبریک دوست هام که فکر می کنم می لرزم. خاموش کردن تلفن ها هم که بی انصافی و کم لطفی است. اما تبریک های دیوار نوشت فیس بوک را که از تو یاهو باکسم می خوانم خوشحال می شوم. می دانم، گوشه صفحه شان نشانش را دیده اند ولی چه فرق می کند؟ از اینکه برایشان مهم بوده ام و روزی مرا در لیست تولدی هاشان گذاشته اند و حالا هر جای دنیا که هستند، زحمت کشیده اند و گاه حتی بی آن که دیده باشیم همدیگر را، دو روز زودتر خطی نوشته اند شاد می شوم. خب دلخوشی ها کم نیست یا مثلا طعم گیلاس.
ساعت از دوازده و نیم گذشته. ماندانا هنوز نخوابیده و دارد برای بار صدم سی دی جودی آبوت را تماشا می کند. با لباس خواب صورتیش می آید، با چشمهای گشاد نگاهم می کند، خودش را به من می چسباند و شانه ام را می بوسد. مشکوک نگاهش می کنم و می پرسم تو بزرگ بشی با بوی فرندت میری جزایر ترینیداد؟ هیچی نمی گوید. می رود.
وسط چهارراه قبرستان ایستاده ام
و زیر لب می گویم
کدام گوری هستی؟
گزارشگر شبکه تلویزیونی چی وی ان حاضر در محل تجمع هواداران شمع به دست مایکل جکسون در لوس آنجلس: مایکل جکسون سلطان پاپ، ستاره درخشان دهه هشتاد و نود، نابغه موسیقی پاپ، دیروز در میان بهت و ناباوری میلیونها تن از هوادارانش در همه جای دنیا، در سن پنجاه و یک سالگی از دنیا رفت. اما هیچیک از ما باور نداریم که او مرده است، مایکل مثل الویس یا دایانا در قلب همه ما و در ترانه هایش برای همیشه زنده می ماند. او از میان ما نرفته است...
مصاحبه رادیویی با ک. م. نویسنده آلمانی کتاب زندکینامه مایکل جکسون: خبر تکان دهنده ای بود.... من در آغاز بعنوان یک نویسنده وارد زندگی مایکل شدم و به مرور به هم نزدیک تر شدیم... مایکل دوست خوبی بود... او همیشه عکس هاش را، عکس هایی از زندگی شخصیش را هم برای من می فرستاد... تصمیم دارم در آینده نزدیکی کتابی از همه این عکس ها منتشر کنم و چهره مهربانتر و نزدیکتری از مایکل را به همه نشان بدهم...
پریسا و کتی: -فهمیدی مایکل جکسون مرد؟! +آره طفلک دق کرد... - نه خیر از بس هی عمل ممل کرد هی دماغ نازک کرد پوستشو کشید خودشو سفید کرد. دیده بودیش این آخریا چه شکلی شده بود؟ +وااای این آدم مظهر تغییر بود، دلش می خواست پرفکت باشه... - گفتن پرفروشترین بوده تو دنیا با صد میلیون آلبوم. دادگاهش چی شد بالاخره؟ دادگاه همون بچه ها، رای دادگاهو خرید نه؟
روز نوشت داروگ: ما که تا همین ده سال پیش ویدیو هم نداشتیم. تو همه فامیل خاله از همه آوانگاردتر بود. عکسهای مایکل جکسون رو دست بچه های همکلاسیم یادم میاد آن سالها، با عینک مشکی و یک لنگه دستکش سفید پولک دوزی شده و لباسی شبیه جنرالها با سر شانه طلایی پر پولک، ولی شوی اصل کاری رو اولین بار خونه خاله دیدم. مایکل جکسون کت چرم مشکی تنش بود و پیراهن سفیدی که پیش سینه اش تور پلیسه دوخته بود. خواستم و مامان یک همچین لباسی برای عید اون سالم دوخت. عادت ساختار شکنی این آدم از همه نوعش همیشه برایم جذاب بود. موزیکش و رقصشو دوست داشته ام و بعضی آلبومها و موزیک-ویدیوهاش را جمع کرده ام. آرامش-دوستیشو دوست داشته ام. و مهربونیشو با بچه های گرسنه و مریض. هیچوقت قضاوتش نکردم با اینکه گاهی سئوال داشتم. نمیگم خود قصه ولی بالاخره خط قصه هر آدمی با مرگش تموم میشه. میشه پاره خط. عشقش با مرگ پرفکت میشه. نقطه پایان دایره اش میرسه به همونجایی که شروع کرده بود و دایره اش کامل میشه. و اون آدم بسته میشه. و قطع های کارش میشن مجموعه آثار. ذهنیت ما، مال ماست. جداست از خود اون آدم. حتما این آخری ها خیلی خوشایند نبوده هر روز تو آینه نگاه کنه و خودشو اون شکلی ببینه. گفتند خیلی غمگین بوده این آخریها. خیلی درد می کشیده و همه اش با مسکن سرپا بوده. به تور جولایش هم نرسید. شاید پایان غم انگیزی داشته زندگیش ولی زندگیش یک حادثه بود.
صداها بم اند زیر اند با هم اند و تنهایند. یکی می گوید یکی جواب می دهد. یکی چند تا تکبیر می گوید و خسته می شود چند تا مسابقه می گذارند ببینند کی زودتر نفس کم می آورد یا صداش می گیرد. از هر سوراخی هر پنجره ای هر بالکنی چند نفر الله اکبر می گویند، آپارتمان نشینی است. این کارشان شور دارد یگانگی دارد رو کم کنی دارد. نیم ساعتی شده. با ماندانا که هنوز نوار باریک سبزش بسته دور مچش، در بالکن دو متری مان آنقدر الله اکبر می گوییم که گلو و سرمان درد می گیرد. او در تختش بیهوش می شود و من در فریادهایی که هنوز ادامه دارد، در صداها و تصویرها و رنگ هایی از کودکیم غرق می شوم.
آشناترین صدای الله اکبر سفیر صدای پدر است. یاد سی سال پیش می افتم و پشت بام بزرگی که تاریک و سرد بود. من و او بودیم که سرساعت نه کاپشن هامان را می پوشیدیم و می رفتیم پشت بام. مادر نمی آمد دستش بند بود غذاش رو چراغ بود کار داشت می گفت بیایم چه کار کنم. گاهی دایی اینها هم می آمدند پشت بامشان، همسایه دیوار به دیوار بودیم. دست های بزرگ و خشک پدر کاسه می شد دور دهانش می گفت الله اکبر، اللهش را می کشید و بخار از دهانش غلت می زد بیرون و دماغش سرخ می شد و اشک از چشمش راه می افتاد، هنوز هم تو سرما همینطور است. اگر خیلی سرد بود کلاه کاپشنش هم سرش بود. کاپشنش نو بود سبز سربازی با دکمه های براق نقره ای. با عمو عین هم خریده بودند. مال بابا بهتر بود. همه آن محله که ما بودیم سر جمع بیست نفری می آمدند رو بام های بزرگشان و تک و توک الله اکبری می گفتند. بر می گشتیم پایین و کاپشن هامان را آویزان می کردیم دستمان را می شستیم شام می خوردیم و تلویزیون مبله سیاه و سفیدمان را تماشا می کردیم. دو سه باری پدرهمان کاپشن تنش بود که مرا قلمدوش کرد و رفتیم تظاهرات و بگو مرگ بر شاه گفتیم. مادر کنار خیابان می نشست ما چند متری می رفتیم با جمعیت و تا می آمد به من خیلی خوش بگذرد پدر می گفت بسه برکردیم. یکی دو بار هم چند ساعتی قبل از حکومت نظامی که داشتیم از جایی بر می گشتیم جلو ماشینمان را گرفتند و پرسیدند شاه یا خمینی و پدر با کاپشن سربازی یا کت شلوار و کراوات می ماند کدام را بگوید که بلایی سرمان نیاورند. بعد از آن خیلی ها از آن کاپشنها یا شبیهش را تنشان کردند تیره تر یا روشن ترش را. اما پدر کاپشن سبز سربازی را سالهای سال داشت. همه سال های جنگ و بمباران و موشک باران و حتی سال های به اصطلاح سازندگی. تا وقتی نو بود جاهای خوب خوب تنش می کرد و بعد هم که رنگ و رو رفته شد گل میخ راهروی پناهگاه، تو زیرزمین آویزانش کرده بود. آن قدر شب ها آن جا خوابیدیم تا جنگ تمام شد.... تا همین چند سال پیش هم پدر وقت برف پارو کردن کاپشن سبز سربازی را که سرآستین هاش رفته بود و سجاف های یقه و جلوش پاره و ریش شده بود، تنش می کرد. بعد از رفتنم از خانه پدری نشانی خیلی چیزها و کس ها را گم کردم. نشانی کاپشن سبز سربازی را هم. بابا و مامان شمال اند. نمی دانم آن جا الله اکبر می گویند یا نه. امشب دلم خیلی برای کاپشن سبز سربازی پدر تنگ شده. کاش هنوز در پستویی تو بقچه ای داشته باشدش.....امروز ده تا موز خوردم. تو چند دستمال سفره بزرک که فست فودی این چند بار آخر با غذاش فرستاده کریه کردم. فال حافظ کرفتم. آل پاچینو تماشا کردم. هزار بار شماره مبایل همه دوستهای در صحنه ام را بیهوده ری دایال کردم. نشریه شماره 3 بیداران ویژه ادبیات و هنر شهریور 1360 را تصادفی از کتابخانه بیرون کشیدم و خواندم. فکر کردم. بغض کردم. تو سرازیری آجودانیه زیر باران دنبال ترمز بی موقع ماشین جلویی ترمز کردم و سر خوردم و کلکیر راست جلو را کوبیدم به ماشینی که کنار خیابان پارک شده بود. ماندانا را دعوا کردم. چند مطلب از روزنامه های قدیمی بریدم که از زیر سینک درآوردم بکذارم زیر یخچال که آب از زیرش راه افتاده. دو سه ساعتی تو جشن بالماسکه بچه های مهد ماندانا شرکت کردم و با سرود یار دبستانی من و ای ایران دو انکشتم را نماد پیروزی کردم و اشک ریختم. او را دیدم و کوش کردم و در حضور کوتاهش یک کافه لاته خوردم. بعدش تا خانه تو ماشین های های و زار زار پشت عینک آفتابیم کریه کردم. به رفتن و نماندن فکر کردم. یکساعتی خوابیدم. الله اکبر کفتم. موزیک کوش کردم. ماندانا را بغل کردم. در جلسه ساختمان شرکت نکردم. کلی از ایمیل هام را نخوانده تیلیت کردم. لباس شستم. دلتنک آنور آبی ها شدم. به غزاله علیزاده فکر کردم که کتابش را دیروز نازی به امانت برد. سی ان ان نکاه کردم. رضا سید حسینی را در قطعه هنرمندان در دو قدم مانده به صبح نکاه کردم. زیر شدم رو شدم... پس و پیشش چه فرقی می کند؟ انکار خیلی بزرک شده ام. انکار تحملم خیلی زیاد شده. انکار غمم خیلی سنکین شده. انکار خیلی تنها شده ام. روزها باید بکذرد و نمی دانم چرا نمی کذرد. چرا. این موهای سفیدی که هنوز دوهفته از رنک شدنش نکذشته می زنند بیرون، می کوید کذشته. آن نیم وجبی که امروز ترانه خداحافظی با مهدش را خواند و عکس با آرایشش با شنل مشکی و کلاه منکوله دار فارغ التحصیلان دانشکاهها و یک لوله روبان زده تو دستش توی پاکت روی میزتوالتم هست، می کوید کذشته. این حقوقی که بالاخره اضافه نشد و سر دوهفته ته می کشد می کوید کذشته. آن دو سه شاخه کیاه بی عاری که روزکاری لای نیم ورق روزنامه از آذر کرفتم و تو شیشه کذاشتم و حالا چند متر شده و دور خودش پیچیده می کوید کذشته - آذر رفته. از آن بامداد شنبه تا الان این همه اتفاق افتاده رویاهامان کابوس شده ربط هایمان بی ربط شده دنیای مجازیمان خراب شده چشممان بیخواب شده دهانمان تلخ شده نطقمان کور شده. پس کذشته. ما هم می کذریم. اما با خودم می کویم چه جوری بکذریم بهتر است؟
فیلم "درباره الی" نوشته و ساخته اصغر فرهادی را دیدم، با فیلمنامه محکم پر فراز و فرودش و پلات قوی و بازی های عالی. ای وای ای وای که چه بهایی دارد بعضی کارهای نسنجیده و سرسری. حتما ببینید. چه تجدید نظری باید بکنیم در قضاوت هایمان.
پست انتخاباتی نگذاشتم. که چه بگویم؟ رسما اعلام کنم من رای می دهم؟ قیم شوم که آی بالغین، به حق خود احترام بگذارید و سرنوشت مقدر را دربست نپذیرید؟ یا حکم دهم که این یکی بهتر از آن یکی است؟ خب حسش نبود. فقط فیس بوک را مرتب ورق می زدم و یکی دو جمله ای می نوشتم و در مطالب دیگران شریک می شدم و در ترافیک موجهای میدانی می ماندم و بدعادت مناظره شدم. حالا می گویند جمعه رنگ کاندیدایتان را نپوشید. برای رای دادن فقط به مدارس نروید. با خودتان خودکار ببرید. به فلان سامانه اس ام اس خالی بزنید که ما با شما هستیم. می گویند جمعه اینترنت را قطع می کنند. از تصمیماتی برای صیانت آرا می گویند... آن ها می گویند ما می شنویم. هم اعتماد می کنیم هم بدبین هستیم. بهرحال رای می دهم و چند روز هم تو خماری نتیجه شمارش آرا می مانم.
اما فاجعه تر وقتی است که مرد به زن می گوید با هم برویم؟ زن فکر می کند شوهر دارم ولی خب که چی؟
و فاجعه ترین وقتی است که مرد می گوید با هم برویم؟ زن فکر می کند شوهر دارد و نویسنده آنها را همراه می کند و می گوید خب که چی؟!
چرا آسمان هفتم با گام های غریزیت نمی لرزد
چرا نشت تو در من شبیه خوابرفتگی تیره پشتم را نمی گزد
و هرم نفست فکر و خیالم را نمی پزد
و عطر تنت به شعرم نمی وزد؟
در بن بست اتاق خواب
تو در خواب من
اتاق می کنی
دربست
در بن بست اتاق خواب
بن خوابم
با تو بسته می شود
بی آن که در اتاق باشی
در بن بست اتاق خواب
بست می نشینم
تا در خواب
بیایی به بن اتاقم
در بن بست اتاق خواب
خوابم دربست از آن تو
بی بن
بی اتاق
در بن بست اتاق خواب
بن اتاق خالی از تو
در را می بندم
به روی خواب تو