داروِگ

درباره‌ی رمان «سوتیکده‌ی سعادت، پرشین فامیلز دات کام»

نوشته آذردخت بهرامی

منتشر شده در روزنامه کلید دوشنبه 25 خرداد 94

(لینک مطلب در سایت نشر چشمه)

"... به سبک و سیاق دیگر آثار آذردخت بهرامی، فرم و زبان روایت این رمان نیز جالب توجه است. دو پاره‌ی مورد پرسش همیشگی، یعنی فرم یا محتوا، از سهمی برابر برخوردارند. روایت را پست‌های روزانه‌ی وبلاگ کوچک‌ترین دختر رفعت، یعنی فرزانه سعادت، هنرجوی رشته‌ی هنر و عاشق مطالعه و نوشتن، پیش می‌برند. شاید انتخاب این شیوه‌ی روایی و نوع نگارش، خواننده را به یاد نامه‌های جودی آبوت به بابالنگ دراز بیندازد، و خارق‌العاده بودن شخصیت راوی و شیطنتش که از سطر سطر نامه‌ها پیدا بود و صداقتش در بیان احساسات، همذات‌پنداری مخاطب را بر می‌انگیخت. حتی چنین شباهتی نیز از ارزش این اثر نمی‌کاهد و نیاز زمانه تلقی می‌شود. نباید از نظر دور داشت که در این به اصطلاح سوتیکده‌ی مجازی، همه چیز کاملا ایرانی، به روز، آشنا، ملموس و باورپذیر است حتی اگر راوی عموما به اغراق سخن گفته باشد یا واژگان مورد استفاده‌اش بعضا به گوش ما نخورده باشد. انگیزه و دلیل نقل، نوع زبان نوشتار راوی، و بزرگ‌نمایی‌اش از محیط زندگی، با خانواده‌ی پرجمعیت و بی‌ملاحظه و ذهن خلاق و شلوغ و موارد علاقه‌اش هم‌خوانی دارد و کاملا باورپذیر می‌نماید...

...پس از کنار آمدن با زبان راوی و آشنا شدن با شخصیت‌ها و موقعیت داستانی و سر درآوردن از رازهای این خانواده، خط اصلی قصه‌ی «سوتیکده‌ی سعادت، پرشین فامیلز دات کام» همچنان مخاطب را به دنبال خود می‌کشاند تا در پایان، مولف اثر، با رویکردی نقادانه، شکاف بزرگ سنت و مدرنیته، و جامعه‌ی تازه به دوران رسیده‌های امروزی را نشان داده باشد، و برج‌نشینان و مایه‌داران بی‌فرهنگ را با ظرافت به بوته‌ی نقد بکشد، و در پایان، هویت و رمز عبور راوی‌اش را بی‌اعتبار کند و جهانک‌اش را به اعتبار جهان‌بینی‌اش مسدود کند تا این رمان، با زبان غیر متعارف و ناپایا و گذرایش، شاهدی باشد بر این شهر و شهروندی و دور و زمانه‌ی در حال گذار. «سوتیکده‌ی سعادت» یا جهانک مسدود مدرن پرشین فامیلز؟ "

 

+   سه شنبه ۱۳۹۴/۰۳/۲۶ساعت 13:25  به قلم رضیه انصاری 

رازهای نهان شهر

راه دیگر- روزنامه ی الکترونیکی-مرضیه آرمین:

-تریو تهران/نشر آگه: "شهر تهران، شهر خاطرات تلخ و شیرین بسیاری از ایرانیان و حتی غیر ایرانیان است. اما این که در دل تهران، چه رازهایی نهان است و این که این شهر چه‌ها به خود دیده است را باید از خطوط داستان‌ها و خاطرات مردمان بیرون کشید. خاطراتی که پرده از دل زنان و مردان برمی‌دارند. خطوطی که نانوشته، از دستان هدایت‌گر این شهر می‌گویند. این که دستان هدایت‌گر این شهر بزرگ، چه بر سر زنان و مردانش می‌آورند.“تریو تهران”، در سه داستان مستقل، از عالیه و منیژه و سالومه می‌گوید. از زنان تنهای منتظر، در سه برهه‌ی مختلف تاریخی تهران. تمام زن‌های این کتاب با درون مایه‌ی انتظار و گمشدگی، زن‌های قوی و محکمی هستند که با تمام توان، می‌کوشند تا زندگی‌شان را نجات بدهند؛ هر کدام به شیوه‌ی خودشان. ..." (لینک مطلب)

-شبیه عطری در نسیم/نشر آگه: "...نگاهش نه آنچنان سطحی که به مشکلاتی چون دلتنگی ختم شود؛ و نه آنقدر خام که صرفا به تغییرات، با سعی در منفی جلوه دادن آنها، بپردازد. بلکه بالعکس، او توانسته است درد تمام دلتنگی‌ها را در چند جمله‌ی کوتاه و تایثر گذار به اوج برساند...."(لینک مطلب)

جامعه تحلیلی خبری الف:

   "برخلاف اغلب داستان نویسان این سال‌ها که با داستان کوتاه شروع می‌کنند و بعد به رمان می‌رسند، رضیه انصاری از همان ابتدا با انتشار رمان در فضای ادبیات معاصر اعلام حضور کرد. ارزش‌های نسبی نخستین رمان او، در اختیار داشتن ناشری معتبر همچون نشر آگه و سروشکل حرفه‌ای آن کتاب در قالب مجموعه ای که به ادبیات داستانی جوان امروز اختصاص یافته بود، باعث شد «شبیه عطری در نسیم» نخستین اثر این نویسنده، خوب دیده شده و به‌خوبی هم بدان پرداخته شود. رمانی که بن‌مایه‌اش مهاجرت بود و شخصیت‌های اصلی‌اش را چند مرد تشکیل می دادند که از منظر فردی، خانوادگی و اجتماعی، زندگی نامتعادلی را در محیطی که در آن بیگانه محسوب می‌شدند، می‌گذراندند. شناخت نویسنده از مسئله مهاجرت، محیط غربت و آدم‌های درگیر در آن باعث شده بود که خواننده با فضایی ملموس و پذیرفتنی روبه‌رو شود که ماجراهای آن با بیانی موجز و روان روایت می شد. با چنین پیشینه‌ای دومین رمان رضیه انصاری با نام خاصِ «تریو تهران» که در همان نگاه اول توجه بیننده را جلب می‌کند، توسط نشر آگه وارد بازار شد. تریو تهران صرف‌نظر از اینکه در مجموع موفق‌تر از کار قبلی نویسنده ارزیابی شود یا نه،  نشان از حرکت رو به جلوی نویسنده در تسلط و تبحر بر این مدیوم دارد. از همین روست که انصاری ترسی از تجربه کردن ندارد. حتی اگر قرار باشد برای این تجربه به سراغ آثاری برود که هرگونه ارتباط آن‌ها با متن رمانش، می‌تواند آن را تحت‌الشعاع این آثار شناخته شده قرار دهد. «تریو تهران» از سه بخش تشکیل شده است و..." (لینک مطلب)

 

+   دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۲۱ساعت 11:55  به قلم رضیه انصاری 

تریو تهران در میان 20عنوان کتاب برتر جایزه شهید غنی پور-اسفند93

 

هیئت داوران چهاردهیمن جشنواره کتاب سال شهید غنی پور، ۲۰ رمان برتر سال ۹۲ را معرفی کرد.

(لینک خبرگزاری مهر)

+   دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ساعت 12:10  به قلم رضیه انصاری 

بریده ای از رمان در دست تالیفم

 

زنی با سنجاق مرواری نشان

 

مجله ی الکترونیکی ادبی ماندگار به سردبیری بهنام ناصح-آذر 93 (لینک اصلی)

...
دکان‌ها و بازار و تیمچه‌ها به تدریج باز می‌شد و کوچه‌ها و خیابان‌ها کم کم جان و رمق می‌گرفت. میرزاعماد صبح زود سری به نظمیه زد و حالا هم راهی بازار بود تا از دکان‌های مجاور بزازی صفاءالدین معیری پرس و جو کند. همیشه در سوال و جواب‌های معمولی موضوعی توجهش را جلب می‌کرد و سرنخی به دستش می‌داد. وگرنه ردیف دکان‌های باز و بسته در دو سمت بازار مثل همیشه بود و فروشنده‌ها طبق روال به نظافت و چیدن بساط و راه انداختن مشتری در پس پیشخان دکان مشغول بودند. بازار بوی ادویه و چرم و خاک می‌داد و از روزن‌هایی که در طاق‌های ضربی جا گرفته بود ستون های باریک نور، اریب به درون می‌تابید.
راسته‌ی بزازها شلوغ نبود. تنها مغازه‌ی دو دهانه‌ی آن راسته، هنوز بسته بود و جلویش را آب و جارو نکرده بودند. پسرکی ده دوازده ساله با قبای قدک آبی بر پله‌اش نشسته بود که با نزدیک شدن میرزا از جا بلند شد.
-تو شاگرد همین دکانی؟
-بله.
پسرک سری بزرگ و گردنی نازک مانند گلابی داشت. میرزا بالا و پایین ارسی‌های دکان را برانداز کرد، گذر را زیرچشمی پایید و کلون و زبانه و قفل برنجی در دکان را با دست امتحان کرد.
-اوستایت کجاست؟
-اوستایم نیامده. با کدامشان کار دارید؟ مظفرخان یا...
-صفاءالدین بی چاره که دیگر نمی‌تواند بیاید! اسمت چیست؟
پسر سر بزرگ را پایین انداخت و زیر لب گفت حسین.
میرزا روی پله نشست و شرح ما وقع دیروز را از او پرسید. پسرک پادو حرف زیادی برای گفتن نداشت. همان ها را هم که می دانست می ترسید بروز بدهد. کم رو بود و هوش متوسطی داشت. میرزا دست کرد در جیب نیم تنه و یک مشت کشمش درآورد کف دست پسرک ریخت و او را برای چند روزی به خانه فرستاد. پسرک اول با تردید راهی شد. چند بار عقب را نگاه کرد و کمی بعد به دو رفت و آن پایین تر، زیر گذر، قاطی جمع بچه هایی شد که با کلاه یکی از خودشان دستش ده بازی می‌کردند.
همسایه‌های مجاور و مقابل دکان هم مطلب جدیدی به معلومات میرزا اضافه نکردند. گویا خبر مرگ تاجر جوان هنوز دهان به دهان نگشته بود و کسی هم از حبس مظفر ولیانی خبر نداشت. حاجی رحیم آقا گفت مظفرخان و صفاء الدین هیچ کدام تاجر بدلعاب و دغلکاری نیستند و می توان هر امانتی را اعم از مسکوکات و بروات و قماش، با خاطر جمع به آن‌ها سپرد. از دعوای لفظی دو شریک هم بی اطلاع بود و بگومگو ی میان دو شریک را امری متداول دانست، البته صفاءالدین را در مردم داری و آداب دانی و دانش و هنر، یک سر و گردن بالاتر از شریکش می دانست. بدین منوال حدس قتل عمد یا قتل نفس برابر می نمود.
پاسبان آبی پوش توی تیمچه هم از نظر میرزا پنهان نماند. او هم چیز مشکوکی در روزهای اخیر احساس نکرده‌بود و درست نمی‌دانست چرا در دکان را باز نکرده‌اند. میرزا پوتین و زنگار و چوب قانون پاسبان راکه از واکس زیاد برق می زد از نظر گذراند و به کلاه دولبه‌اش خیره ماند که تا روی ابروهای پرپشت پایین آمده بود. دیر یا زود خبر لو می‌رفت. پاسبان اگر در جریان بود خبر یک کلاغ چهل کلاغ نمی شد، یا کمتر می‌شد. پس در یکی دو جمله اصل ماجرا را برایش تعریف کرد و خواست شش دانگ حواسش را جمع کند. بعد هم او را با چشم های متعجب کنار حوض کوچک شش گوش سر چارسوق تنها گذاشت، از مقابل مرد رمال و زنانی که گِردش حلقه زده بودند تا از او طلسمات بگیرند بلکه پسر بزایند یا مهر شوهر به دلش کنند یا هوو را از میدان به در کنند، قدم تندتر کرد تا برود میدان ارگ، کوچه ی ایلخانی و پرس و جو از در و همسایه. یافتن سرنخ این جا، امروز، دیگر بعید می‌نمود....

+   جمعه ۱۳۹۳/۰۹/۲۱ساعت 9:28  به قلم رضیه انصاری 

در سنگر نوشتن

(منتشر شده در شماره مهر-آبان 93- مجله ادبی-هنری هنگام-شیراز):

نوشتن، مولود ذهن پیچیده  است. نوشتن از اشتیاق به آفرینش می آید، از میل به شهود و کشف. نویسنده همواره در دو خط موازی زندگی می کند، یکی در جهان عینی و حال حاضر، دیگری در ذهنش، گذشته و تاریخچه اش.  

متولد تابستان 1353 هستم. نسل ما در زمانی قلم به دست گرفت که...  صحبت از نسل ما که می شود، یاد انقلابی می افتم که صحنه هایش را توی ماشین حین عبور از خیابان های شلوغ و حکومت نظامی و الله اکبرهای پشت بام دیده ام. بعد یاد جنگ می افتم. یاد بمباران ها و تمام امکاناتی که موجود نبود. اولین روز جنگ مصادف با اولین روز مدرسه ام بود. در خاطره های کودکی ام الفبا و قلم و مقنعه و شهید و پناهگاه وکفش ملی و دفترچه ی کاهی و تلویزیون سیاه و سفید توشیبا همه با هم آمیخته اند. آن زمان راه های ارتباطی زیادی درکار نبود. حتی همه ی خانه ها تلفن نداشتند. پدرها و مادرها فکرشان درگیر جامعه و جنگ و سیاست بود. خانه ها بزرگ بود، بچه ها از هم دور. خواهر و برادری نداشتم. پس می مانْد خودبیانگری با خویشتن خویش. همبازی شدن با خودم در نقش شخصیت های خیالی ام، سرودن شعرهای احساسی یا نوشتن انشاهایی که بیشتر کپی زبان رسانه های آن روزگار بود و بازتولید کتاب های خوانده شده. کتابخانه مان بزرگ و غنی از گنجینه های کهن بود. تقلیدهایم مورد تشویق قرار می گرفت و نمرات ادبیات و زبان و نقاشی سرافرازم می کرد. گزینه های زیادی در کار نبود. دهه ی شصت تئاتر و موسیقی و سینما نداشت. شعر و ادبیات داستانی وطنی اش هم تعریفی نداشت. اگر هم داشت و تعریفی بود، به دست ما نرسید یا دیرتر رسید.

قطعنامه تصویب شد. جنگ تمام شد. کمی بعدش امام انقلاب رحلت کرد. با تمام شدن دهه ی شصت من هم ازمدرسه فارغ التحصیل شدم. حالا من مانده بودم و آینده در هیات رشته ای که باید انتخاب می کردم. بهتر بود شبیه رشته های ماکارونی زمان جنگ که از هم وا می رفت و همه به هم می چسبید نباشد. بهتر بود آزاد نباشد و دولتی باشد. بهتر بود پزشکی یا مهندسی باشد، هنروادبیات و زبان نباشد... نسل ما می پذیرفت. عادت کرده بود انتخاب زیادی نداشته باشد. سه دیش ماهواره یا بیست و چند شبکه داخلی و لپ تاپ و تبلت و مبایل نداشت. ما گوگل نمی کردیم، سرچ ما در صفحات چرک کتاب های امانتی مان از کتابخانه های مدرسه و دانشگاه بود. ما موجودی کتابخانه های عمو و دایی و زن دایی را از بر بودیم.

وقتی پای تلفن با دوستان نداشته ات وراجی نکرده باشی، وقتی همه ی واژگان مصرفی روزانه ات، کشف ها و پرسش ها و شادی و اندوهت توی دلت مانده باشد، وقتی در موقعیت های اجتماعی روزانه یاد واکنش قهرمان های کتابی ات بیفتی یا جملات قصار شعرا را در ذهن غرغره کنی، وقت طلایی اش شده که بنویسی. خودت را و آنچه را که بر تو گذشته و آنچه را که تو دیده ای. فقط تو آن ها را آن جوری دیده ای و نه هیچ کس دیگر. پس بنویس. از غریزی نوشتن و حدیث نفس که فراتر بروی باید فن اش را بلد شوی. پشتوانه ی دانش ات را غنی کنی. وزن و موسیقی واژگان و دستورزبان و ساختار را بشناسی. روند تقطیع به اجزا را. معناشناسی و گفتمان را. با دوستانی هم نفس شوی که از جنس تو اند و خودت را تا جایی که می شود تا قد و قامت آن هایی بالا بکشی که آفریننده ی قهرمان های کودکی ات بودند. تحلیل کنی. منتشر کنی و نقد شوی. به حقیقتی در دیگران و خودت برسی. و در این جهان صنعتی بی حوصله و بی فرصت، صبور باشی و خستگی ناپذیر شوی. شب به شب با نشستن پشت میزکار، امروز و فردا را بر خودت و شاید بعدها بر دیگرانی هموار کنی. ای فسانه فسانه فسانه، ای خدنگ تو را من نشانه، تو مپوشان سخن ها که داری... 

نویسنده هر آن در حال شهود و کشف است. با نوشتن، فهمیده می شود. در تار و پود عبارت های زبانی و در کنش شخصیت ها و حس و حال و فضا جاودان می شود. گرچه آفریده ی او در وجود او زیسته، پس از آفرینش از هم جدا می شوند. نویسنده امکان دیگری برای تعامل ندارد. سنگر دیگری برای زنده ماندن و امید و افتخار دیگری برای زیستن نمی شناسد. هر قدر سخنور خوبی باشد، اندیشه اش در نوشته هایش بهتر بروز می کند و زیسته اش را منتقل می کند. توفیق یا عدم توفیق نوشته، یا این که خواننده بخواهد چه در آن نوشته ببیند اما بحث دیگری است. 

+   پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۲ساعت 14:8  به قلم رضیه انصاری 

گفت‌وگو با مجله شهروند بی سی کانادا (2)

گفت‌وگوی سپیده جدیری با رضیه انصاری، نویسنده‌ی رمان «شبیه عطری در نسیم» – بخش دوم و پایانی؛

(لینک مطلب)

یکی از نکاتی که در این رمان چشم مرا گرفت، نثری‌ست که بیشتر از آن‌که بتوانیم از نویسنده‌ای که نخستین اثرش (حداقل نخستین اثر چاپ شده‌اش) را می‌خوانیم توقع داشته باشیم، از قلم یک نویسنده‌ی پر تجربه انتظار می‌رود. برای ما درباره‌ی سوابق داستان‌نویسی‌تان پیش از نوشتن این رمان بگویید و این‌که چطور به چنین نثری رسیدید.

من البته از بیست سال پیش دست به قلم بوده‌ام. نوزده بیست ساله بودم که دو رمان نوجوان ترجمه کرده بودم از انگلیسی. مدتی با مطبوعات کار کردم، دهه‌ی هفتاد، گزارش و گفتگو و ترجمه و… پیش تر شعر و داستان کوتاه و غیره در نشریه‌ی دانشکده ادبیات شهید بهشتی داشتم اما  داستان نویسی را به طور هدفمند و متمرکز ده یازده سال پیش شروع کردم و حالا به نیت نشر می‌نویسم مگر آن که خلافش ثابت شود! هر به چندی برای مجلات ادبی هم مطلبی می‌نویسم و خواندن، خواندن، خواندن! یادم می‌آید سال هشتاد و چهار در جلسه‌ی دفاع از پایان نامه‌ی فوق لیسانسم، استاد داور از زبان نگارش پایان نامه‌ام تعریف کرد و گفت هنگام خواندن یک رساله، برای اولین بار به زبانی جدید و مدون و نظام مند برخورده است که شبیه هیچ بایان نامه‌ی دیگری نبوده. این انگار بهترین تعریفی بود که تا آن روز کسی از من کرده بود، آن هم یک کارشناس در رشته‌ی زبانشناسی… بله، رمان شبیه عطری در نسیم را پنج شش سال پیش نوشتم. داستان کوتاهی بود که در تجربه‌ای کارگاهی به رمان تبدیل شد. تجربه را دوست دارم. در دو کار دیگری هم که داشتم و دارم، باز دست به تجربه‌ی زبانی زده‌ام. آزمون و خطاست دیگر. گاهی می‌گیرد، گاهی نمی‌گیرد. گاهی کسی چنان رابطه برقرار می‌کند که نصفه شبی پیدایم می‌کند و هیجانش را با من در میان می‌گذارد گاهی هم  یکی آن قدر گیج می‌شود که در ایمیلی سوال بارانم می‌کند. به هرحال عادت کردن به یک جور زبان و نقل و روایت، پیشرفتی با خود نمی‌آورد، چه برای خواننده چه برای نویسنده. عادت، درجا زدن است. و برای انجام دادن کار ادبی باید با در نظر گرفتن سطوح مخاطبین، با زبان کار کرد. زبانی که بر همه چیز حتی بر قصه هم سوار است. به قولی از بزرگی، مساله‌ی داستان نویسی، شور نقل در “شعور شکل دادن” است. وگرنه همه دوست دارند حرف بزنند و ماجرایی را که دیده‌اند یا برایشان پیش آمده تعریف کنند.

مفاهیمی چون عشق و آرامش چرا باید در رمان شما این‌قدر دست نیافتنی معرفی شوند؟

چنین قصدی که نداشتم. این طور به نظر می‌رسد؟ ببینید، شاید برای شما هم پیش آمده باشد، مثلا یک وقت از چیزی می‌ترسی. اما وقتی ترس دیگری را می‌بینی، ترست می‌ریزد و شجاع می‌شوی. یا گاهی درد بزرگتر دیگران، درد خودت را در نظرت بی مقدار می‌کند. من فکر می‌کنم وقتی قصه‌ی سرگردانی و ضعف و عقده‌های کسی (در این جا یعنی شخصیت‌های داستانی) را بدانی، دغدغه‌هایش برایت ناچیز می‌شود. پیش خودت می‌گویی اینطورها هم نیست که او می‌گوید. فلان جاها اشتباه کرده و عشق و آرامش انقدرها هم که او فکر می‌کند دور از دسترس نیست. در واقع رسیدن به عشق و آرامش در این وانفسای مدرن اصلا راحت نیست. اما محال هم نیست. ذهن تحلیلگر و دیده‌ی اغماض می‌خواهد. باید متوقع نبود، مطلق نبود. باید صبور بود، بخشید بی چشمداشت، تا بشود به آرامشی نسبی رسید و از پانزده درجه زیر صفر در دوشنبه‌ای آفتابی به منظره‌ی یک پارک و دریاچه چشم گشود.

 جز این رمان، یک کتاب دیگر هم دارید به نام «تریو تهران». به نظر خودتان حال و هوای شخصیت‌های آن کتاب چه شباهت‌ها و چه تفاوت‌هایی با شخصیت‌های «شبیه عطری در نسیم» دارد؟ 

خب آن جا هم سه شخصیت اصلی داریم، این بار سه زن تنها. زنانی که مثل همین مردان، به دنبال نیمه‌ی گمشده‌ی خود می‌گردند. برعکس موقعیت‌های متفاوت این سه مرد، آن زن‌ها را در موقعیتی یکسان و همانند قرار دادم (از دست رفتن شوهرانشان به واسطه‌ی اتفاقات اجتماعی و سیاسی روز) تا تنها به فراخور زمانه‌ی خود (سه دهه‌ی تهران بیست، دهه‌ی چهل و دهه‌ی هشتاد)، هر کدام در فصلی جدا، بازخوردی متفاوت نشان دهند. بازخوردی که شاید ادامه‌ی یک رفتار اجتماعی باشد. مردان رمان اولم از آب و خاک خود گذشته‌اند و همزمان‌اند گرچه پا در گذشته دارند؛ سه زن تریو تهران در یک  خانه اما غیر همزمان‌اند و چشمشان به آینده روشن است. آن جا هم کار زبانی انجام شده و هر فصل برجسته سازی زبانی خودش را دارد. دو فصل اول با نگاهی به فیلمنامه‌ی اشغال بهرام بیضایی و داستان کوتاه آرامش در حضور دیگران غلامحسین ساعدی نوشته شده. البته جز تضمن شخصیت زن آن داستان‌ها و بازسازی زبانی، تشابه یا ربط دیگری در کار نیست. قصه هم قصه‌ی آدم‌هاست. آن‌جا هم از مهاجرت حرفی به میان می‌آید و دغدغه‌ی هویت مطرح می‌شود. می‌توان هر فصل را داستانی بلند و مستقل هم فرض کرد. اما نتیجه‌ی سیستماتیک مورد نظر، با خواندن و مقایسه‌ی ذهنی هر سه فصل کنار هم میسر می‌شود.

 کتاب (یا کتاب‌های) دیگری را در دست نوشتن یا آماده‌ی چاپ دارید که منتظرش باشیم؟ مختصری درباره‌‌‌ی حال و هوایش برایمان بگویید.

راستش در حال نوشتن یک داستان بلند پلیسی هستم در تهران دهه‌ی 1300، فاصله‌ی میان قاجاریه و پهلوی اول. زبان روایت به نثر محاوره‌ی بعد از مشروطه نزدیک است و اصطلاحات و عامیانه‌های تهران قدیم. رمان دیگری را هم در نظر دارم که در حال انجام دادن تحقیقاتش هستم، یک  رمان خانوادگی و بیوگرافیک که از بازماندگان زندیه تا همین روزهای خودمان را شامل می‌شود.  با این که در زندگی به زیستن در اکنون و نچسبیدن به گذشته معتقدم، اما می‌دانم که هیچ حالی فارغ از گذشته‌اش نیست. به نظرم وقتی کسی آلزایمر می‌گیرد و خانه و نزدیکانش را نمی‌شناسد و پریروزش را به یاد نمی‌آورد، حتی در اکنون هم زندگی نمی‌کند. برای همین، با گوشه چشمی به گذشته است که قصه‌ی امروز تعریف (و بنا براین آسیب شناسی و روانشناسی و غیره) می‌شود.

+   جمعه ۱۳۹۳/۰۷/۲۵ساعت 13:55  به قلم رضیه انصاری 

گفت و گو با شهروند بی سی کانادا (1)

گفت‌وگوی سپیده جدیری با رضیه انصاری، نویسنده‌ی رمان «شبیه عطری در نسیم» – بخش نخست

 

«شبیه عطری در نسیم» برای من، بیش از آن‌که صرفا روایتگر رنج انسان‌های مهاجر باشد، حکایتِ تنهایی «بشر» در مفهوم کلی آن بود. حکایتِ محتوم بودنِ این تنهایی. حکایتِ یک عمر جست‌وجوی عشق و نیافتن‌اش. نگاه خود شما به این مفاهیم چگونه است؟

امان از این تنهایی و جلوه‌های تنهایی. در مورد قطعیت و حتمیت این تنهایی خدا را شکر هنوز به نتیجه نرسیده‌ام! گاهی آدم تنها می‌ماند. گاهی هم احساس تنهایی می‌کند. اما به هرحال دغدغه‌ی ادبیات داستانی همین شناختن انسان است و از همین روست که نام علوم انسانی بر این شاخه از علم گذاشته‌اند. انسان به عنوان ماده‌ی خام و مصالح؛ انسان و موقعیت‌هایش، انسان و خواسته‌هایش، چالش‌هایی که در مسیر دارد، تلاش‌هایش اعم از نافرجام و با فرجام، اصلا جهان‌بینی‌اش، و مهمتر از همه به نظرم، موقعیت انسان در مقابل شک و تردیدهای خودش. که موقعیت‌هایی نسبی و خاکستری‌اند و در ادبیات داستانی جای کار بسیار دارد. و هنر نویسندگی شاید همین باشد که انسانی را که خود نویسنده هم درست نمی‌شناسدش، در ذهن خواننده بازآفرینی کند. یعنی نوعی کشف و شهود و به دیده‌ی تردید نگریستن این مفاهیم. برای همین می‌گویم شبیه عطر زنی در نسیم، که هم قطعی نباشد، هم معلوم نباشد کدام زن، هم در نسیم و در حال گذر باشد، هم همه شخصیت ذهنی خود را بسازند یا فراخوانی کنند. شخصیت اصلی کتاب هم از بس دنبال عشق اثیری و مطلق است به عشق خودساخته‌اش نمی‌رسد. به هرحال دوشنبه‌ی آخرکتاب آفتابی است. 

آنچه از همان ابتدا خواننده را شگفت‌زده می‌کند، زاویه‌ی دید مردانه‌‌ای ست که در این رمان به چشم می‌خورد. منظورم این است که به خوبی از عهده‌ی درآوردنِ این نگاه (دیدن زندگی از دید بهزاد) برآمده‌اید. به نظر من به همان اندازه که اندیشه و زاویه‌ی دید زنانه برای مردان اسرارآمیز و کشف ناشدنی می‌نماید، نوع نگاه مردانه و آنچه آنها درون خود (در تنهایی خود) راجع به زندگی و راجع به زنان می‌اندیشند برای زنان رازآمیز است و کنجکاوی برانگیز. چگونه توانستید با دید یک مرد (یا با دید مردان) این رمان را بنویسید؟ از دشواری‌های این کار برایمان بگویید و از تلاش‌هایتان برای درآوردنِ این زاویه‌ی دید.

به نظر من ادبیت متن، به برجسته‌سازی زبانی آن متن مربوط می‌شود. هر کتابی رمان نیست. زبان کارکردهای گوناگونی دارد. گاهی ابزار یک ایدئولوژی است گاهی تفکربرانگیز است و اندیشه‌ای را به چالش می‌کشد. با زبان، جایی همدلی و همذات‌پنداری می‌کنیم و جایی ایجاد معنا و لذت. گاهی هم فقط حشو است و بار اطلاعاتی ندارد. در این کار تلاش کردم با چاشنی طنز و گاهی هم لحن لودگی، همه‌ی این‌ها را به هم پیوند بزنم و سطح زبانی هر کدام از شخصیت‌ها را هم حفظ کنم. از نظر تکنیک روایی هم، راستش برای فاصله گذاری، از راوی سوم شخص استفاده کردم. مطمئن نبودم بتوانم فارغ از جنسیتم به زبان اول شخص روایت کنم. شخصیت اصلی[تر] را هم هنرمند و شاعرمآب در نظر گرفتم تا شباهت احتمالی لعاب ذهنش به ذهنیت زنانه، توجیه پذیر از آب درآید! تجربه‌ای بود به هر حال. خوشحالم اگر با موفقیت انجام شده. (در کار بعدی هم دست به تجربه‌ی زبانی زدم.) به هرحال گزارش دادن از شیء وانسان، حتی توصیف کردن در حین انجام فعل آسان است اما برای دستیابی به عمق شخصیت و ایجاد موقعیت تاثیرگذار کافی نیست. همان طور که گفتید کمی سخت است. اما به نظرم با دقیق شدن در آدم‌های دور و برمان (اعم از زن و مرد) می‌شود به این شناخت‌ها رسید. می‌شود به جایی رسید که بدانیم اینجا آقاجان اگر بود فلان کار را می‌کرد یا پدرام گوشه چشمش می‌پرید و سکوت می‌کرد یا آقای فلانی فلان حس را داشت، خودش را می‌خورد یا فحش می‌داد و بعد پشیمان می‌شد… بعد باید تعمیمش بدهیم. البته جاهایی را هم باید خالی گذاشت تا خواننده تخیل کند. معاشرت با آدم‌های متفاوت و گوناگون خوب است. این که خودت را در معرض اندیشه‌های مختلف قرار دهی بی آن که صاحب آن اندیشه را در دلت قضاوت کنی، کمک بزرگی است- به نقد کشیدن البته فرق می‌کند. نه فقط اندیشه، بلکه زبانشان، رفتار اجتماعیشان، طرز لباس پوشیدن و غذاخوردن و رانندگی کردنشان… این که جزییات زندگیشان را بدانی و حس و حالشان را. یک مرد چه وقت باطنا حوصله ندارد ریشش را بتراشد. در چه صورت هوس می‌کند هدیه بخرد یا اگر زن سابقش شوهر کرد و او هنوز زن نگرفته بود چه حسی دارد و چرا؟ در جوامع ایرانی این مطالعه زیاد هم سخت نیست! نتیجه‌ی دسته‌بندی‌هایی این چنین نمی‌تواند متعدد باشد. برای همین در آموزه‌های داستان‌نویسی روی شخصیت‌پردازی و نه تیپ‌سازی تاکید می‌کنند! ما ایرانی‌ها از هر چه نشناسیم دوری می‌کنیم، ریسک نمی‌کنیم، در مهمانی‌ها مشکی یا سفید می‌پوشیم، موهایمان را کلاسیک می‌زنیم، زن‌هایمان با مردها معاشرت نمی‌کنند، مردها نمی‌دانند چه قدر به زنها نزدیک شوند… پس حدس زدن و پیش‌بینی کردن واکنش‌ها زیاد هم سخت نیست. زن و مردش هم زیاد فرق نمی‌کند. من سه تیپ مهاجر ایرانی ساکن اروپا را در نظر گرفتم: اول آن گروهی که همان اول انقلاب و به اضطرار مهاجرت کرد یا پناهنده شد؛ دوم آن گروهی که با آگاهی نسبی و به قصد تحصیل و کار و زندگی بهتر وطنش را ترک کرده بود؛ سوم آن دسته‌ای که نمی‌دانست چرا ولی می‌گفت توی این خراب شده دیگر نمی‌توانم زندگی کنم، سعی هم نمی‌کرد زندگی کند. گروه اول بیشتر در خودش بود. غور در گذشته‌اش می‌کرد و به دنبال یافتن جواب سوال‌های ایدئولوژیک قدیمی بود و دنیای جدید را با اسانس نوستالژی‌هایش می‌گذراند. بدیهی است که عشق این‌ها می‌شود اثیری. واقع‌بین و خرد باور نیستند. و البته عینیت زندگی غربی را هم تاب نمی‌آورند. زبان یاد نمی‌گیرند و در جامعه آن طور که باید حل نمی‌شوند. گروه دوم اکثرا درسی خوانده‌اند و به کاری مشغولند. اما تربیت اولیه و ذهنیتشان شرقی است. برخی با جامعه کنار می‌آیند برخی نه. به هر حال کارستان نمی‌کنند. گروه سوم هم، که متاخرترند، جذب ظواهر می‌شوند و اگر بن درستی نداشته باشند دچار دوگانگی می‌شوند، چه بسا به بیراهه بروند. این مسئله شاید در میان مهاجران مثلا ساکن کانادا یا استرالیا بسیار کمتر باشد. آن‌ها اکثرا با مطالعه و با برنامه، به اختیار ساکن کشوری مهاجرپذیر شده‌اند، بچه‌هاشان از همان اول کلاس زبان رفته‌اند… این‌ها هم که می‌گویم نسبی است. به هرحال من قصه‌ی آن چند ده نفراقلیتی را نوشتم که مسئله داشتند. قصه، قصه‌ی موقعیت‌هاست. مسئله‌ی به نقد کشیدن برخی زوایای ذهنیت شرقی و نپذیرفتن محاسن زندگی غربی است. نسل بعدی البته وضع بهتری دارد. شخصیت را که انتخاب می‌کنی، فکر و زبانش هم می‌آید. هنرمند باشد یک طور، کارمند باشد یک طور دیگر. در رمان شخصیت‌ها و افعال و گفتارشان می‌چرخد و به هم برمی‌گردد و جایی می‌ایستد و جایی به هم می‌پیچد. مثل لباس‌های توی یک ماشین لباسشویی روشن. جایی لحظه‌های اکنون داریم، جایی داستان‌های فرعی، جایی مکث و جایی هم اصلا رهایش می‌کنیم.

این زاویه‌ی دید مردانه آن‌قدر طبیعی از کار درآمده که یک فمینیست در برخورد اول ممکن است به اشتباه بیفتد که رمان را جانبدارانه نوشته‌اید و زنان را خیانت‌کار، توطئه‌گر و بی ملاحظه به تصویر کشیده‌اید. اصلا خودِ این امر که زنان داستان‌ در حد تیپ باقی می‌مانند و بیش از آن‌که شخصیت‌هایی واقعی جلوه کنند، فقط از زاویه‌ی دید همسران‌شان به آنها پرداخته می‌شود می‌تواند مناقشه برانگیز باشد. آیا تا به حال، در معرض نقدی منفی از سوی فمینیست‌ها بر این رمان قرار گرفته‌اید؟ دلایل این نوع پرداختن به زن‌ها را برای چنین خواننده‌ای چگونه توضیح می‌دهید؟

ما زن‌ها همواره به “زنانه‌نویسی” محکوم می‌شویم. و این معنایی منفی دارد: یعنی سطحی. یعنی بی پشتوانه‌ی زیستن و تجربه اندوزی. یعنی نگاهی که نمی‌تواند از خانه و خانه‌داری فراتر برود. برچسب‌هایی مثل این یا “داستان آشپزخانه‌ای” یا “فمینیستی” را هرگز دوست نداشتم. این اتهام مخصوصا جایی که بخواهی از مردان بگویی پررنگ‌تر می‌شود و آنگاه پیشداوری مانع از فهمیده شدن داستان می‌شود. اتفاقا بر این نظرم که سه مرد داستان بیشتر به تیپ نزدیک‌اند (نه به معنای منفی) و زن‌ها نه. هر چه باشد فارغ از پرداختن به این تجربه، اخلاقیات و ویژگی‌های زنان را بنا به همجنس بودگی بیشتر و بهتر می‌شناسم. من می‌خواستم بلاتکلیفی مردها را به نقد بکشم، کوتاه آمدن‌های بی مورد زنان را به چالش بکشم، “دوستت دارم” نگفتن‌ها را، جذب ظواهر شدن‌های بچگانه را، ندانم کاری‌ها را. البته ببینید به موازات سه مرد ماجرا، زنی هم هست که طرف شور و رفاقت هر سه است. جایی که آن‌ها کم می‌آورند او مثل فرشته عصای جادوییش را تکان می‌دهد و اوضاع را رو به راه می‌کند، نهیب می‌زند، و امید می‌دهد. او برخلاف سه مرد، زندگی زناشویی موفقی دارد و در عرصه‌ی فعالیت‌های اجتماعی هم پیشتاز است. (تازه حالا می‌بینم این قسمتش اتفاقا فمینیستی است!) من از آن سمت ماجرا وارد شده‌ام. بگذارید مثالی بزنم. یادم هست در نوجوانی تله-تئاتری دیده بودم که زنی در دادگاه علیه همسرش به دروغ شهادت می‌داد که قاتل است و او را پس از ارتکاب به قتل حین شستن چاقوی خون آلود دیده. اثبات خلف این شهادت آسان‌تر و باورپذیرتر بود و در نتیجه به تبرئه‌ی مرد و آزادی او انجامید و زن که عاشق شوهرش بود پس از گذراندن تنها شش ماه زندان برای شهادت دروغ، به آغوش زندگی و نزد عشقش برگشت! کاری که من کردم اتخاذ نامحسوس همین سیاست بود شاید. این جواب را البته فقط فمینیست‌ها بخوانند تا من مخاطبان مرد را از دست ندهم! به هرحال زنان و مردان هر کدام نیمی از جامعه‌اند و نمی‌توان هیچ نیمه‌ای را نادیده گرفت. راستش از سوی فمینیست‌ها که نه ولی از طرف برخی از پناهندگان ایرانی ساکن اروپا با نقد منفی مواجه شدم. کسانی که از نگاه من به جامعه‌ی خودشان خوششان نیامده بود یا پیش خودشان نگاه مرا تعمیم یافته ارزیابی کرده بودند. مساله ایران یا خارج نیست، انسان است. به هرحال چه زنان و چه مردان، چه مهاجران خودخواسته و چه پناهندگان، چه غربی‌ها و چه شرقی‌ها، همه را می‌توان در موقعیت‌های جور واجور داستانی گرفتار کرد و به فراخور ماجرا به فراز و نشیبشان برد. گاهی هم اصلا سررشته از دست نویسنده در می‌رود و شخصیت‌ها او را طور دیگری به پایان می‌رسانند.

 ادامه دارد.

+   جمعه ۱۳۹۳/۰۷/۱۸ساعت 13:6  به قلم رضیه انصاری 

تریو تهران در نمایشگاه کتاب فرانکفورت 2014

برای دومین بار در نمایشگاه کتاب فرانکفورت، تریو تهران به همراه کتابهای دیگر.
این نمایشگاه ار 8-12 اکتبر 2014 در شهر فرانکفورت برپاست.

(لینک خبر)

+   یکشنبه ۱۳۹۳/۰۶/۳۰ساعت 11:42  به قلم رضیه انصاری 

ما با خودمان حرف می زنیم

(منتشر شده در شماره خرداد-تیر93- مجله ادبی-هنری هنگام-شیراز):
شبانه ها خوبند. در شب صدای کلنگ عمران همسایه بر دیوار مشترک نمی آید. از سر و صدا و گپ و گفت های جلوی آسانسور، استقبال یا مشایعت میهمان در راهرو و تق و تق پاشنه های کفش خانم مسن طبقه ی بالا هم خبری نیست. غذایی روی اجاق گاز نیست. زباله ها را برده اند. کسی بی هوا زنگ نمی زند. منتظر تلفن هم نیستم. دیگران دورند، خیلی دور... فقط این لیوان چای منتظر من است و من منتظر واژه ها که از من بکَنند و بچسبند بر صفحه ی سفید و من فارغ شوم. فارغ از روزی که بر من گذشت. فارغ از فکر و خیالاتی که از صبح به موازات لحظه ها و رویدادها و روزمرگی ها در سرم پرسه می زدند و تا این ساعت تنهایی، مجال عین نداشتند و مرتب ساکت و پس زده می شدند و من در پیچ و تاب، تا کی با خودم تنها شوم... این ابتدای جنون است. شاید داستانی را که امشب می نویسم یکی آدمیزاد بیچاره تر از من در بالینش در شبی یخبندان مثل امشب، یا در رخوت تختی در بیمارستان، یا بر تنهایی نیمکت پارکی و صندلی کافه ای بخواند و من با او حرف زده باشم. سردم که شود به بخار این چای و شعله ی آتش نگاه می کنم. تاریکی اگر یادم بیاید به نور این آباژور پناه می برم و سایه ها یی را تماشا می کنم که امتدادشان بر سقف و دیوارهای مجاور می شکند. حس و حال شخصیت های داستانم اگر مبهم و کمرنگ شوند این دو شیشه ی عطر را می بویم که یکی زنانه است و دیگری مردانه، تا گم راه نشوم. این عکس ها هم که به دیوار روبرو زده ام مرا از سیلان در خلاء نجات می دهند و بازم می گردانند به فضای قصه... با این همه گاهی پیش نمی رود. موسیقی و آهنگی می خواهم تا حصاری به دورم بکشد و گوش هام را کر کند و چشم هام را کور. باید همه ی حس هایم از دستانم بیرون بزند، از نوک انگشتانی که بر صفحه کلید می زنند. سال هاست که همین سکوت و جنون باید باشد تا واژه ها زمینگیرم کنند و زمان و مکان از یادم برود و چای سرد شود و همه ی ماشین هایی که در برف گیر کرده اند به خانه شان برسند و همه ی بچه هایی که فردا مدرسه نمی روند قسمت های ساخته نشده ی سریال بابالنگ دراز را هم در خواب ببینند و من یادم نیفتد که فردا، یعنی دو سه ساعت دیگر باید بروم سرکار و هی خمیازه بکشم و همکاران و اربابان رجوع را طوری نگاه کنم انگار پشت غباری از مه هستند و هی پلک بزنم و هی صدایمان به هم نرسد و هی پروانه ها دور سرم بچرخند و دیالوگ شخصیت هام در ذهنم کوتاه و بلند و احیانا شکسته و لحن دار شود تا باز شب از راه برسد...

+   چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۴/۲۵ساعت 14:14  به قلم رضیه انصاری 

تریو تهران، کتاب برگزیده سال محمد رحیم اخوت

 

در یک سال-یک کتاب، نظرخواهی نشریه ی نگاه نو شماره 100 از همکاران صاحب نظر

"گاهی که داستان های تازه چاپ شده انتظارم را برآورده نمی کندمی روم سراغ داستانی قدیمی که به رغم گذشت سال ها هنوز می شود آن را خواند و لذت برد... اما در میان همین داستان های تازه چاپ هم گاهی نوشته های درخشانی پیدا می شود که نشان می دهد هنوز هستند کسانی که مرعوب نوآوری های باب روز و تقاضای بازار برای فراورده های یک بار مصرف نیستند..."

+   یکشنبه ۱۳۹۲/۱۲/۲۵ساعت 14:11  به قلم رضیه انصاری 

کوندرا، هنرمند تقابل ها

... کوندرا همه چیز را انسانی، یعنی نشات گرفته از انسان بودن انسان می داند. پس کمونیسم و فاشیسم و تعصب و جنایت نیز انسانی اند و بدیهی است که آرمان های سیاسی بسیاری به کشتارهای جمعی بی انجامد. می گوید من که کشیش نیستم پس نمی توانم به مردم بگویم به چه چیزی اعتقاد داشته باشند. او در ادامه ی این باور، عوام پسندی را از کارکردهای موفق سیاست بازانی می داند که هدفشان دلخوش کردن و راضی نگهداشتن توده های مردم است و از این رو عامه پسند را مایه ی عاطفی رقیقی برای هنر و بنابراین مردود می داند. در روابط جنسیِ شخصیت های آثارش به مسئله ی هویت می پردازد، به رابطه ی جسم و روح، و تن و اندیشه که در موقعیتی خاص شکل می گیرد. او حتی در نمایش این روابط نیز آن چه را که در سیاست روز جامعه روی می دهد به زندگی خصوصی شخصیت ها وارد می کند و زندگی روزانه ی آن ها را به بازنویسی تاریخ همان روزگار تبدیل می کند. او از بیان هیچ چیز ترس و واهمه ای ندارد. معتقد است هر چه در حکومت های توتالیتر اتفاق می افتد اگر به داستان کشیده شود، نه افتضاحی برای نویسنده که سبب رسوایی مردم شناسانه ای خواهد شد. و این مردم اند که باید تکان بخورند و در محاصره ی چنین اجتماعاتی، حقایق آشکار و حد و اندازه ی قابلیت های خوب و بد نشات گرفته از انسان بودن خود را فراموش نکنند...

پ.ن.: این مطلب را چند وقت پیش بنا به درخواستشان برای روزنامه ی آرمان فرستاده بودم که گویا انتشار پرونده ی کوندرا یا بهار پراگ در صفحه ی مربوطه تصویب نشد!



ادامه مطلب
+   چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۶ساعت 15:3  به قلم رضیه انصاری  | 

سه زن، سه نسل، سه دوره تاريخی

روزنامه اعتماد-ادب و هنر، یکشنبه 6 بهمن 92

گزارش بازخواني «تريو تهران» نوشته رضيه انصاري با حضور محمدعلی سپانلو و محمود حسيني‌زاد (لینک اصلی)


«تريو تهران» دومين كتاب رضيه انصاري است، كه پيش‌تر براي كتاب اولش «شبيه عطري در نسيم» نامزدي جايزه «گلشيري» و جايزه «مهرگان ادب» را به عنوان بهترين رمان از آن خود كرده بود. انصاري در رمان اولش به روايت چند مرد ايراني مهاجر كه هر كدام به نوعي دچار خلئي عاطفي و هويتي هستند، مي‌پردازد و اكنون پس از دو سال از انتشار رمان اولش، به سراغ موضوعي متفاوت در حال‌وهواي متفاوتي از رمان اولش رفته: تهران، و داستان زندگي سه زن - كه شايد بتوان گفت داستان سه نسل يا سه دوره تاريخي معاصر ايران نيز هست- به نام‌هاي «عاليه»، «منيژه» و «سالومه»، كه به ترتيب هر كدام اداي ديني است به قصه‌ها و نويسندگاني چون بهرام بيضايي و غلامحسين ساعدي. زناني كه هر كدام به نوعي دنبال گمشده‌يي هستند يا خود در اين كلانشهر كه در هر دوره‌يي چهره عوض مي‌كند، و گم شده‌اند... و اين گونه خانم نويسنده به روايت تهران مي‌نشيند؛ تهراني كه حالا به عنوان يك شخصيت وارد «تريو» مي‌شود: «در هر سه داستان مشترك است و پاره كوچكي از همان شهر به حساب مي‌آيد و شاهد ساكت همه اين اتفاق‌ها بوده و خوشبختانه هنوز نريخته‌اندش پايين تا به كل منكر اين هويت‌ها و داستان‌هايي شود كه به عنوان تاريخچه در بطنش روي داده و حضور داشته؛ حضوري كه در عين غياب در پشت و پسله و پستوي خانه‌ها و هر كوي اين شهر در ذهن آدم‌هاي آن جاري است.» در نشست بررسي و بازخواني «تريو تهران»، كه با حضور محمدعلي سپانلو و محمود حسيني‌زاد برگزار شد، در ابتدا سپانلو متذكر شد در ميان آثاري كه چندي پيش از سوي نشر «آگه» به دستش رسيده، كتاب رضيه انصاري را نسبت به كارهاي ديگر پسنديده است. سپس وارد محورهاي اصلي بحث خود شد...


ادامه مطلب
+   دوشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۷ساعت 13:16  به قلم رضیه انصاری 

نقد و بررسی تریو تهران-محبوبه پاشالی

سایت کانون فرهنگی چوک (لینک مطلب)

کتاب با ویترین طرح جلدی که تصویر انعکاس تلالوی نور از سطح موج‌دار حجمی ‌از آب، بر روی شیشه‌ی پنجره خانه‌ای با پرده توری شفاف و سایه‌ی یک درخت، ازکتاب‌های دیگر با همین قطع متمایز می‌شود. نام کتاب هم کنجکاوی ما را بر می‌انگیزد و برای خلاصی از آن، کتاب را از نظر می‌گذرانیم و الزام مکان تهران را در نمایاندن اتفاقات یا دلبستگی شخصیت‌ها بررسی می‌کنیم.

کتاب، روایت سه داستان‌کوتاه و مستقل در مورد سه شخصیت زن، در سه دوره‌ی تاریخی تاثیر‌گذار (دهه‌ی بیست، چهل و اواخر دهه‌ی هشتاد ایران) است. که در قالب فصل بیان شده است. هر داستان می‌تواند جدا از داستان‌های دیگر مجموعه، به‌عنوان یک داستان کامل با تمام خصوصیات و عناصر آن (با شروع و انتهایی معلوم) بدون در نظر گرفتن سایر داستان‌های مجموعه خوانده شود.

داستان‌ها راوی «سوم شخص» را دارند به استثنای داستان آخر که از نیمه‌ی داستان از «من‌راوی» به «تو راوی» برمی‌گردد...


ادامه مطلب
+   جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۲۰ساعت 9:34  به قلم رضیه انصاری  | 

بحث و گفتگو درباره "تریو تهران"

با همکاری نشر آگه و موسسه بهاران خرد و اندیشه

با حضور محمدعلی سپانلو، محمود حسینی‌زاد و رضیه انصاری

زمان: پنج‌شنبه 21 آذرماه، 5 تا 7 عصر

مکان: ولی‌عصر،بالاتر از زرتشت، روبه‌روی پمپ بنزین،ک وچه نوربخش، پلاک 21 موسسه بهاران خرد و اندیشه


(لینک خبر در ایسنا)

(لینک خبر در ایبنا)


+   دوشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۸ساعت 11:38  به قلم رضیه انصاری  | 

نگاه منصور کوشان به تریو تهران


جنگ زمان

فصلنامه ادبیات، فرهنگ و هنر، اکتبر2013

(لینک اصلی)


شبیه عطری در نسیم نخستین داستان بلند رضیه انصاری نوید در راه بودن یک نویسنده‌ی حرفه‌ای را می‌داد و انتظار انتشار اثری متفاوت هم چون تریو تهران را. نوشتن در عین حال که بسیار ساده است  و هر کس هر گاه حوس کرد می‌تواند هر چه را دوست داشت بنویسد و منتشر کند، در عین حال بسیار سخت است. نظم و انضباطی را می‌طلبد که بسیاران در میانه‌ی راه از آن دل می‌کنند یا بی خیال ریزه‌کاری‌ها و به طور کلی شگردهای بیرونی و درونی اثر، به راهشان ادامه می دهند و چه بسا که در طلب خواننده‌ی ساده و گذرا هم موفق باشند. اما نویسنده‌ی جدی شدن به راستی که ریاضت می‌طلبد. خواندن و خواندن و نوشتن و نوشتن و مشق این و آن شگرد را کردن یکی از بهترین آزمون و خطاهایی است که هر نویسنده‌ی جوان می‌تواند توانایی‌های خود را با آن محک بزند و در عرصه‌ی قضاوت قرار بدهد. رضیه‌ی انصاری نه تنها که با انتشار کتاب تریو تهران نشان می‌دهد که عزم خود را برای نویسنده‌ی حرفه‌ای و جدی جزم کرده است، که با انتشار آن، تجربه‌ی خود از آزمون و خطا را در پیش روی خواننده قرار داده است...


    (لینک سفارش این شماره فصلنامه جنگ زمان از آمازون)


ادامه مطلب
+   سه شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۵ساعت 13:54  به قلم رضیه انصاری  | 

از نمای نزدیک

گفتگو با رضیه انصاری

حمیدرضا امیدی سرور - سایت مد و مه

(لینک اصلی)


سومین بخش از سلسله گفتگوهای «از نمای نزدیک» سایت مد و مه اختصاص دارد به نویسنده ای که تا کنون دو رمان (شبیه عطری در نسیم و تریو تهران) از او منتشر شده و هر دو نیز کارهای خوب و آبرومندی بوده اند. در این مورد شک نکنید که برخلاف خیلی از کتاب های این روزها، از خواندن کارهای او احساس خوبی خواهید داشت. من دو نکته را در آثار او خیلی دوست دارم؛ اول نثر پاکیزه او که مثل برخی بی دلیل دشوار نشده و دیگر اینکه او توان خلق دنیایی داستانی خود را در آثارش دارد، دنیایی که خاص خود اوست و به هیچ نویسنده دیگری شباهت ندارد...


ادامه مطلب
+   شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۲ساعت 11:41  به قلم رضیه انصاری  | 

نقد رمان تریو تهران در شهرکتاب ساوه

(لینک خبر)

رمان "تریو تهران" فردا اول آذر به عنوان کتاب ماه در شهرکتاب ساوه بررسی خواهد شد. در این نشست محسن حکیم معانی، غلامرضا قاسمی زاده و جمعی از دوستداران ادبیات داستانی در حضور نویسنده به تحلیل و نقد و گفتگو درباره ی اثر می پردازند. شرکت در این جلسه برای عموم علاقمندان آزاد است.

نشانی: ساوه، خیابان طالقانی، روبروی پارک شهر

---------------------------------------------------

پ.ن.: لینک گزارش این نشست با تصویر : اینجا


+   پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۳۰ساعت 15:12  به قلم رضیه انصاری  | 

داستان خوانی در برج میلاد

(لینک اصلی خبر)

سومین شب از شب‌های داستان برج میلاد تهران، عصر سه‌شنبه ۲۸ آبان با حضور کاوه میرعباسی، رضیه انصاری، حامد حبیبی و علی چنگیزی برگزار شد.

كاوه ميرعباسي، نويسنده و مترجم، فصل يازدهم رمان "روياي سلت" نوشته ماريو بارگاس يوسا را كه به تازگي ترجمه كرده و هنوز منتشر نشده، قرائت كرد. او پیش از خواندن رمان، درباره آن گفت: وقايع داستان در اواسط جنگ جهاني اول مي‌گذرد و شخصيت اول آن به نام راجر كه ديپلماتي ايرلندي و ملي‌گراست، عليه دولت انگليس فعاليت مي‌كند و مي‌خواهد با همدستي آلمان‌ها شورش كند اما اين قيام شكست مي‌خورد و او به اعدام محكوم مي‌شود. وي افزود: وقايع داستان به طور موازي در يك فصل، اتفاقات داخل زندان را روايت مي‌كند و در فصلي ديگر، به رخدادهاي گذشته فلاش بك مي‌خورد. مترجم كتاب "زنده‌ام که روایت کنم" با انتقاد از ترجمه‌هاي همزماني كه از يك كتاب و نويسنده به بازار مي‌آيد، گفت: اين ترجمه‌ها سودمند نيست و تا زماني كه كشور ما عضو قانون كپي‌رايت نشود، اين مشكلات پابرجاست و كسي نمي‌تواند با آن مبارزه كند. البته ترجمه‌هاي مختلف براي آثار كلاسيك كشورهاي مختلف، در بازه‌هاي زماني متفاوت مفيد و حتي ضروري است. وي ادامه داد: همين حالا من مشغول ترجمه "كمدي الهي" دانته هستم ولي براي اين كار از ۹ متن استفاده كرده‌ام كه ۵ متن آن، به زبان انگليسي است و باز هم جا دارد كه ترجمه شود چون اين متن، متني است كه خميرمايه خوبي براي ترجمه دارد.

رضيه انصاري، ديگر نويسنده شب سوم شب‌هاي داستان برج ميلاد، پیش از خواندن داستان، در پاسخ به سوال جواد عاطفه – مجری برنامه - درباره تاثير جوايز ادبي بر نويسندگان گفت: جايزه ادبي به هرحال اتفاق خوبي است و وقتي بعد از مدتي برگزار مي‌شود، هم صنفان يكديگر را مي‌بينند و از كارهاي تازه هم باخبر مي‌شوند. وي اضافه كرد: اگرچه تيراژ كتاب در ايران بسيار پايين است و هزار نسخه کتاب براي جمعيت ۷۰ ميليوني كشور ما خنده‌دار است ولي برگزاري و برپايي جوايز، بهانه‌اي است براي گردهم‌آيي همان عده اندكي كه كتاب مي‌خوانند. نويسنده "تریو تهران" در بخش ديگري از سخنانش گفت: با این که همين جوايز باعث خوشحالي عده‌اي و ناراحتي و دلخوري عده‌اي ديگر مي‌شود ولي دست‌كم مي‌تواند به معرفي آثار كمك كند. انصاري همچنين گفت: با همه اينها شخصاً معتقدم نويسنده، وقتي جايزه ی واقعی را مي‌گيرد كه کتاب او بتواند مخاطب را جذب كند و درواقع مخاطب با اثر او ارتباط برقرار كرده باشد. او سپس فصل سوم رمان تريو تهران را براي حضار خواند، رماني كه وقایع آن در تهران و در سه دهه ۲۰، ۴۰ و ۸۰ شمسی روايت مي‌شود.

حامد حبيبي، نويسنده ديگري كه داستاني منتشرنشده را با عنوان «نوري كه از آشپزخانه مي‌آيد» خواند، درباره جوايز ادبی مستقل و دولتي گفت: جايزه ادبي، چه مستقل و چه دولتي، نبايد هيچ تاثيري روي نويسنده داشته باشد و نويسنده بايد كار خودش را انجام دهد. وي با بيان اينكه در هشت سال گذشته، هيچ جايزه مستقلي در كشور وجود نداشته است، گفت: برخلاف بسياري از دوستان نويسنده، من معتقدم که هزار نسخه براي تيراژ كتاب در ايران كافي و خوب است چون همين تعداد هستند كه كتاب مي‌خوانند و فكر نمي‌كنم با افزايش تعداد جوايز، تعداد افراد كتاب‌خوان بيشتر شود. نويسنده مجموعه "بوداي رستوران‌ گردباد" افزود: به نظر من کسب جوايز ادبي دولتي و مستقل با هم فرقي ندارند و هر نويسنده‌اي كه يكي از آن جوایز را دريافت كند، در نظر عده‌اي مغضوب مي‌شود و اگر جايزه را نگيرد، حسرت مي‌خورد!

در این شب، رزا قائلي‌زاد، يكي از مخاطبان شب‌هاي داستان، نويسنده ديگري بود كه داستان کوتاهش را براي حاضران خواند.

علي چنگيزي، نويسنده ۳۴ ساله آباداني هم داستان "مرمت" را از مجموعه "كاج‌هاي مورب" براي حاضران خواند. وي درباره تاثير فضاهاي بومي بر داستان گفت: توجه به فضاهاي بومي بيشتر در آثار داستان‌نويساني ديده مي‌شود كه داستان‌شان در جنوب كشور مي‌گذرد و خواننده از عناصري چون فضا، ديالوگ و مكان، بومي بودن آن را تشخيص مي‌دهد و به نظر من، تمام اين عناصر به خوانده نشدن داستان منجر نمي‌شود. 

دوره دوم شب‌های داستان از ۲۶ آبان تا ۲ آذر هر شب از ساعت ۱۸ در مرکز همایش‌های برج میلاد برگزار می‌شود.



+   پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۳۰ساعت 15:10  به قلم رضیه انصاری 

با شهرنوش پارسی پور

نگاهی به رمان "تریو تهران"

«تریو تهران، کتابی است که در اینجا مورد بررسی قرار می‌گیرد. این کتاب از سه داستان تشکیل شده است و می‌کوشد فضای زندگی در تهران را در سه دوره، با فاصله از یکدیگر مورد بررسی قرار دهد. فصل نخست با نگاهی به فیلم نامه‌ی اشغال، اثر بهرام بیضایی نوشته شده است. من البته این فیلم نامه را نخوانده‌ام، اما رضیه انصاری، ظاهراً از قهرمانان همان داستان استفاده کرده است و کوشیده بخشی از آن را به شکل دیگری بنویسد. کتاب فضای زمان اشغال ایران توسط متفقین را ترسیم کرده است. گرسنگی بیداد می‌کند. عالیه با پدر شوهر و مادر شوهرش زندگی می‌کند. شوهر او ناپدید شده است و روشن نیست چه بلایی سر او آمده است. در این احوال، نظامیان خانه آن‌ها را می‌گردند. ظاهراً این دستور متفقین است. آنان چیزی پیدا نمی‌کنند. اما در نیمه شب پسر عین الله، که یک انقلابی جوان است و علیه متفقین کارهایی انجام می‌دهد، درب خانه آن‌ها را می‌زند و داخل می‌شود. او  چون در تعقیب است، از آن‌ها پناه می‌خواهد. عالیه به او پناه می‌دهد و در خوراک نداشته‌اش شریکش می‌کند. پدر شوهر و مادر شوهر نیز در جریان قرار می‌گیرند. بعد جوان نفت فروش می‌آید و به آن‌ها نفت می‌فروشد و در هنگام خروج از خانه مورد بازخواست افسر قرار می‌گیرد. دوباره دستور رسیده است که این کوچه را بگردند. عالیه موفق می‌شود افسر را گول بزند و پسر عین الله نجات پیدا می‌کند...»

(لینک فایل صوتی)


+   سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۹ساعت 11:32  به قلم رضیه انصاری 

از بین رفتن مرزهای جعلی بین زن و مرد

نگاهی به رمان شبیه عطری در نسیم

مهرک کمالی

«شبیه عطری در نسیم» نوشته رضیه انصاری زندگی بهزاد، شخصیت اصلی رمان را از دو زاویه روایت می‌کند: حرکت او از آرمانگرایی انقلابی به سوی مشارکت داوطلبانه اجتماعی و همچنین کنش و واکنشِ دو جنبه مردانه و زنانه شخصیتش. این دو روایتِ در هم تنیده٬ زندگی بهزاد و پیمان و کیا را می‌سازند؛ این سه نفر همراه با نازی چهارضلع یک دوستی طولانی هستند که ستون‌های اولیه‌اش بهزاد و نازی بوده‌اند. نازی روح داستان است. او، هم امکان مشارکت اجتماعی را برای دیگران فراهم می‌کند، و هم مردان داستان را یاری می‌دهد زنانه‌تر زندگی کنند. «شبیه عطری در نسیم» مردانگی و زنانگی را در کنار هم بازنمایی می‌کند و نه در تقابل با هم. از این جهت می‌توان گفت اتفاقی تازه در عرصه داستان‌نویسی ماست...


مهرک کمالی

مهرک کمالی

محقق بخش مطالعات خاورمیانه در دانشگاه آریزونا

(لینک مطلب اصلی)

مطلب مرتبط: دشواری بازنمایی رابطه عاشقانه زن و مرد در چند رمان فارسی (دل دلدادگیِ ٬ نیمه غایب٬ چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم٬ نگران نباش و آویشن قشنگ نیست) (لینک مطلب اصلی)


ادامه مطلب
+   سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۹ساعت 10:40  به قلم رضیه انصاری 

مطالب قدیمی‌تر