داروِگ

زنی با سنجاق مرواری نشان

 

ماهنامه اینترنتی فرهنگی هنری ادبی  ماندگار  آذر93
بریده ای از رمان در حال تالیف-رضیه انصاری

... دکان‌ها و بازار و تیمچه‌ها به تدریج باز می‌شد و کوچه‌ها و خیابان‌ها کم کم جان و رمق می‌گرفت. میرزاعماد صبح زود سری به نظمیه زد و حالا هم راهی بازار بود تا از دکان‌های مجاور بزازی صفاءالدین معیری پرس و جو کند. همیشه در سوال و جواب‌های معمولی موضوعی توجهش را جلب می‌کرد و سرنخی به دستش می‌داد. وگرنه ردیف دکان‌های باز و بسته در دو سمت بازار مثل همیشه بود و فروشنده‌ها طبق روال به نظافت و چیدن بساط و راه انداختن مشتری در پس پیشخان دکان مشغول بودند. بازار بوی ادویه و چرم و خاک می‌داد و از روزن‌هایی که در طاق‌های ضربی جا گرفته بود ستون های باریک نور، اریب به درون می‌تابید.

راسته‌ی بزازها شلوغ نبود. تنها مغازه‌ی دو دهانه‌ی آن راسته، هنوز بسته بود و جلویش را آب و جارو نکرده بودند. پسرکی ده دوازده ساله با قبای قدک آبی بر پله‌اش نشسته بود که با نزدیک شدن میرزا از جا بلند شد.

-تو شاگرد همین دکانی؟

-بله.

پسرک سری بزرگ و گردنی نازک مانند گلابی داشت. میرزا بالا و پایین ارسی‌های دکان را برانداز کرد، گذر را زیرچشمی پایید و کلون و زبانه و قفل برنجی در دکان را با دست امتحان کرد.

-اوستایت کجاست؟

-اوستایم نیامده. با کدامشان کار دارید؟ مظفرخان یا...

-صفاءالدین بی چاره که دیگر نمی‌تواند بیاید! اسمت چیست؟

پسر سر بزرگ را پایین انداخت و زیر لب گفت حسین.

میرزا روی پله نشست و شرح ما وقع دیروز را از او پرسید. پسرک پادو حرف زیادی برای گفتن نداشت. همان ها را هم که می دانست می ترسید بروز بدهد. کم رو بود و هوش متوسطی داشت. میرزا دست کرد در جیب نیم تنه و یک مشت کشمش درآورد کف دست پسرک ریخت و او را برای چند روزی به خانه فرستاد. پسرک اول با تردید راهی شد. چند بار عقب را نگاه کرد و کمی بعد به دو رفت و آن پایین تر، زیر گذر، قاطی جمع بچه هایی شد که با کلاه یکی از خودشان دستش ده بازی می‌کردند.

همسایه‌های مجاور و مقابل دکان هم مطلب جدیدی به معلومات میرزا اضافه نکردند. گویا خبر مرگ تاجر جوان هنوز دهان به دهان نگشته بود و کسی هم از حبس مظفر ولیانی خبر نداشت. حاجی رحیم آقا گفت مظفرخان و صفاء الدین هیچ کدام تاجر بدلعاب و دغلکاری نیستند و می توان هر امانتی را اعم از مسکوکات و بروات و قماش، با خاطر جمع به آن‌ها سپرد. از دعوای لفظی دو شریک هم بی اطلاع بود و بگومگو ی میان دو شریک را امری متداول دانست، البته صفاءالدین را در مردم داری و آداب دانی و دانش و هنر، یک سر و گردن بالاتر از شریکش می دانست. بدین منوال حدس قتل عمد یا قتل نفس برابر می نمود.

پاسبان آبی پوش توی تیمچه هم از نظر میرزا پنهان نماند. او هم چیز مشکوکی در روزهای اخیر احساس نکرده‌بود و درست نمی‌دانست چرا در دکان را باز نکرده‌اند. میرزا پوتین و زنگار و چوب قانون پاسبان راکه از واکس زیاد برق می زد از نظر گذراند و به کلاه دولبه‌اش خیره ماند که تا روی ابروهای پرپشت پایین آمده بود. دیر یا زود خبر لو می‌رفت. پاسبان اگر در جریان بود خبر یک کلاغ چهل کلاغ نمی شد، یا کمتر می‌شد. پس در یکی دو جمله اصل ماجرا را برایش تعریف کرد و خواست شش دانگ حواسش را جمع کند. بعد هم او را با چشم های متعجب کنار حوض کوچک شش گوش سر چارسوق تنها گذاشت، از مقابل مرد رمال و زنانی که گِردش حلقه زده بودند تا از او طلسمات بگیرند بلکه پسر بزایند یا مهر شوهر به دلش کنند یا هوو را از میدان به در کنند، قدم تندتر کرد تا برود میدان ارگ، کوچه ی ایلخانی و پرس و جو از در و همسایه. یافتن سرنخ این جا، امروز، دیگر بعید می‌نمود....
 

+   یکشنبه 1393/09/02ساعت 9:12  به قلم رضیه انصاری  | 

در سنگر نوشتن

منتشر شده در مجله ی ادبی-هنری هنگام، شماره 6 و 7 (پاییز 93)، شیراز


نوشتن، مولود ذهن پیچیده  است. نوشتن از اشتیاق به آفرینش می آید، از میل به شهود و کشف. نویسنده همواره در دو خط موازی زندگی می کند، یکی در جهان عینی و حال حاضر، دیگری در ذهنش، گذشته و تاریخچه اش.  

متولد تابستان 1353 هستم. نسل ما در زمانی قلم به دست گرفت که...  صحبت از نسل ما که می شود، یاد انقلابی می افتم که صحنه هایش را توی ماشین حین عبور از خیابان های شلوغ و حکومت نظامی و الله اکبرهای پشت بام دیده ام. بعد یاد جنگ می افتم. یاد بمباران ها و تمام امکاناتی که موجود نبود. اولین روز جنگ مصادف با اولین روز مدرسه ام بود. در خاطره های کودکی ام الفبا و قلم و مقنعه و شهید و پناهگاه وکفش ملی و دفترچه ی کاهی و تلویزیون سیاه و سفید توشیبا همه با هم آمیخته اند. آن زمان راه های ارتباطی زیادی درکار نبود. حتی همه ی خانه ها تلفن نداشتند. پدرها و مادرها فکرشان درگیر جامعه و جنگ و سیاست بود. خانه ها بزرگ بود، بچه ها از هم دور. خواهر و برادری نداشتم. پس می مانْد خودبیانگری با خویشتن خویش. همبازی شدن با خودم در نقش شخصیت های خیالی ام، سرودن شعرهای احساسی یا نوشتن انشاهایی که بیشتر کپی زبان رسانه های آن روزگار بود و بازتولید کتاب های خوانده شده. کتابخانه مان بزرگ و غنی از گنجینه های کهن بود. تقلیدهایم مورد تشویق قرار می گرفت و نمرات ادبیات و زبان و نقاشی سرافرازم می کرد. گزینه های زیادی در کار نبود. دهه ی شصت تئاتر و موسیقی و سینما نداشت. شعر و ادبیات داستانی وطنی اش هم تعریفی نداشت. اگر هم داشت و تعریفی بود، به دست ما نرسید یا دیرتر رسید.

قطعنامه تصویب شد. جنگ تمام شد. کمی بعدش امام انقلاب رحلت کرد. با تمام شدن دهه ی شصت من هم ازمدرسه فارغ التحصیل شدم. حالا من مانده بودم و آینده در هیات رشته ای که باید انتخاب می کردم. بهتر بود شبیه رشته های ماکارونی زمان جنگ که از هم وا می رفت و همه به هم می چسبید نباشد. بهتر بود آزاد نباشد و دولتی باشد. بهتر بود پزشکی یا مهندسی باشد، هنروادبیات و زبان نباشد... نسل ما می پذیرفت. عادت کرده بود انتخاب زیادی نداشته باشد. سه دیش ماهواره یا بیست و چند شبکه داخلی و لپ تاپ و تبلت و مبایل نداشت. ما گوگل نمی کردیم، سرچ ما در صفحات چرک کتاب های امانتی مان از کتابخانه های مدرسه و دانشگاه بود. ما موجودی کتابخانه های عمو و دایی و زن دایی را از بر بودیم.

وقتی پای تلفن با دوستان نداشته ات وراجی نکرده باشی، وقتی همه ی واژگان مصرفی روزانه ات، کشف ها و پرسش ها و شادی و اندوهت توی دلت مانده باشد، وقتی در موقعیت های اجتماعی روزانه یاد واکنش قهرمان های کتابی ات بیفتی یا جملات قصار شعرا را در ذهن غرغره کنی، وقت طلایی اش شده که بنویسی. خودت را و آنچه را که بر تو گذشته و آنچه را که تو دیده ای. فقط تو آن ها را آن جوری دیده ای و نه هیچ کس دیگر. پس بنویس. از غریزی نوشتن و حدیث نفس که فراتر بروی باید فن اش را بلد شوی. پشتوانه ی دانش ات را غنی کنی. وزن و موسیقی واژگان و دستورزبان و ساختار را بشناسی. روند تقطیع به اجزا را. معناشناسی و گفتمان را. با دوستانی هم نفس شوی که از جنس تو اند و خودت را تا جایی که می شود تا قد و قامت آن هایی بالا بکشی که آفریننده ی قهرمان های کودکی ات بودند. تحلیل کنی. منتشر کنی و نقد شوی. به حقیقتی در دیگران و خودت برسی. و در این جهان صنعتی بی حوصله و بی فرصت، صبور باشی و خستگی ناپذیر شوی. شب به شب با نشستن پشت میزکار، امروز و فردا را بر خودت و شاید بعدها بر دیگرانی هموار کنی. ای فسانه فسانه فسانه، ای خدنگ تو را من نشانه، تو مپوشان سخن ها که داری...

نویسنده هر آن در حال شهود و کشف است. با نوشتن، فهمیده می شود. در تار و پود عبارت های زبانی و در کنش شخصیت ها و حس و حال و فضا جاودان می شود. گرچه آفریده ی او در وجود او زیسته، پس از آفرینش از هم جدا می شوند. نویسنده امکان دیگری برای تعامل ندارد. سنگر دیگری برای زنده ماندن و امید و افتخار دیگری برای زیستن نمی شناسد. هر قدر سخنور خوبی باشد، اندیشه اش در نوشته هایش بهتر بروز می کند و زیسته اش را منتقل می کند. توفیق یا عدم توفیق نوشته، یا این که خواننده بخواهد چه در آن نوشته ببیند اما بحث دیگری است.


+   پنجشنبه 1393/08/22ساعت 14:8  به قلم رضیه انصاری 

با مجله ی شهروند بی-سی کانادا (2)

گفتگوی سپیده ی جدیری با نویسنده ی رمان "شبیه عطری در نسیم" (بخش دوم و پایانی)


مفاهیمی چون عشق و آرامش چرا باید در رمان شما این‌قدر دست نیافتنی معرفی شوند؟

چنین قصدی که نداشتم. این طور به نظر می‌رسد؟ ببینید، شاید برای شما هم پیش آمده باشد، مثلا یک وقت از چیزی می‌ترسی. اما وقتی ترس دیگری را می‌بینی، ترست می‌ریزد و شجاع می‌شوی. یا گاهی درد بزرگتر دیگران، درد خودت را در نظرت بی مقدار می‌کند. من فکر می‌کنم وقتی قصه‌ی سرگردانی و ضعف و عقده‌های کسی (در این جا یعنی شخصیت‌های داستانی) را بدانی، دغدغه‌هایش برایت ناچیز می‌شود....


ادامه مطلب
+   دوشنبه 1393/07/28ساعت 14:28  به قلم رضیه انصاری  | 

با مجله ی شهروند بی-سی کانادا

گفتگوی سپیده ی جدیری با نویسنده ی رمان "شبیه عطری در نسیم" (بخش اول)

مجله شهروند بی سی کانادا (شهرگان) نشریه ای کاملا مستقل است که رویکردی فرهنگی دارد و به سردبیری هادی ابراهیمی رودبارکی (شاعر) در ونکوور به چاپ می رسد. این مجله هم نسخه چاپی و هم وبسایت دارد. گفت و گوی زیر را سپیده جدیری, سردبیر بخش ادبی این مجله ترتیب داده است.


«شبیه عطری در نسیم» برای من، بیش از آن‌که صرفا روایتگر رنج انسان‌های مهاجر باشد، حکایتِ تنهایی «بشر» در مفهوم کلی آن بود. حکایتِ محتوم بودنِ این تنهایی. حکایتِ یک عمر جست‌وجوی عشق و نیافتن‌اش. نگاه خود شما به این مفاهیم چگونه است؟

امان از این تنهایی و جلوه‌های تنهایی. در مورد قطعیت و حتمیت این تنهایی خدا را شکر هنوز به نتیجه نرسیده‌ام! گاهی آدم تنها می‌ماند. گاهی هم احساس تنهایی می‌کند. اما به هرحال دغدغه‌ی ادبیات داستانی همین شناختن انسان است و از همین روست که نام علوم انسانی بر این شاخه از علم گذاشته‌اند. انسان به عنوان ماده‌ی خام و مصالح؛ انسان و موقعیت‌هایش، انسان و خواسته‌هایش، چالش‌هایی که در مسیر دارد، تلاش‌هایش اعم از نافرجام و با فرجام، اصلا جهان‌بینی‌اش، و مهمتر از همه به نظرم، موقعیت انسان در مقابل شک و تردیدهای خودش. که موقعیت‌هایی نسبی و خاکستری‌اند و در ادبیات داستانی جای کار بسیار دارد. و هنر نویسندگی شاید همین باشد که انسانی را که خود نویسنده هم درست نمی‌شناسدش، در ذهن خواننده بازآفرینی کند. یعنی نوعی کشف و شهود و به دیده‌ی تردید نگریستن این مفاهیم. برای همین می‌گویم شبیه عطر زنی در نسیم، که هم قطعی نباشد، هم معلوم نباشد کدام زن، هم در نسیم و در حال گذر باشد، هم همه شخصیت ذهنی خود را بسازند یا فراخوانی کنند. شخصیت اصلی کتاب هم از بس دنبال عشق اثیری و مطلق است به عشق خودساخته‌اش نمی‌رسد. به هرحال دوشنبه‌ی آخرکتاب آفتابی است. ...


ادامه مطلب
+   دوشنبه 1393/07/21ساعت 15:1  به قلم رضیه انصاری  | 

تریو تهران در میان آثار داستانی تایید شده برای عرضه در نمایشگاه کتاب فرانکفورت

 

"تریو تهران" برای دومین بار در نمایشگاه کتاب فرانکفورت عرضه می شود.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) اتحادیه ناشران و کتابفروشان در تیرماه امسال، 850 عنوان کتاب از 63 ناشر را در حوزه‌های مختلف، برای عرضه در غرفه ایران در نمایشگاه بین‌‌المللی کتاب فرانکفورت، بررسی کرد که از این میان 190 عنوان کتاب انتخاب شدند و به نمایشگاه کتاب فرانکفورت راه یافتند. 27 عنوان از این آثار به ادبیات داستانی اختصاص دارند.

این نمایشگاه ار 8-12 اکتبر 2014 در شهر فرانکفورت برپاست.

 

+   سه شنبه 1393/07/15ساعت 14:0  به قلم رضیه انصاری  | 

ما با خودمان حرف می زنیم

 
منتشر شده در مجله ی ادبی-هنری هنگام، شماره 3-2 (خرداد و تیر 93)، شیراز
 
موضوع «جمع خوانی» این شماره «آداب و عادات نوشتن» است. آداب و عادات نوشتن نویسندگان علاوه بر جذابیت و لذت معمول، نوعی نقشه و راهنمای نوشتن برای نویسندگان جوان تر نیز محسوب میشود. امین فقیری، محمد رحیم اخوت، فریبا وفی، سارا سالار، رضیه انصاری و فرشته احمدی نویسندگانی هستند که از آداب و عادات نوشتن خودشان، برای «هنگام» نوشته اند...
 
واژه قدمتی به درازای زندگی دارد. پیشینه ای از نقش غارها و الواح گلین بر پیشانی دارد، تا الفبا. و به قول شاعر شبانه ها و هجرانی ها وقتی هیچ هم سخنی، هم دلی، هم راهی و هم ذائقه ای نمی یابیم ناچار می شویم با خودمان حرف بزنیم و اولین قدم ها را به سوی جنون برداریم. آن گاه می نویسیم. نوشتنی که ما را از آن گریزی و چاره ای نیست. نوشتنی که دواست و درد نیز هم. نوشتنی که زمین است و زمانمان. تا شاید زمانه بر ما آسان بگیرد.  همین حالا که دارم این ها را در جنون سرد این شب برفی منفی هشت درجه می نویسم، صفحه کلید بدون سیم را گذاشته ام روی پیشخان آشپزخانه و چهارزانو نشسته ام پشتش. میز کارم نزدیک پنجره است و امشب نشستن آن جا محال ممکن است. دخترم در اتاقش خوابیده و خبر ندارد که فردا مدرسه تعطیل است. من هم به سکوت شب وصدای آتش شومینه ی گازی و بکسباد هر به چند چرخ ماشین هایی گوش می کنم که در پیچ کوچه ی برفی گیر می افتند. مبایلم را جایی گذاشته ام که آنتن نمی دهد و با آن که پیشرفت تکنولوژی را تحسین می کنم، کماکان آرزو دارم کاش در تهران دهه ی چهل زندگی می کردم. شبانه ها خوبند. در شب صدای کلنگ عمران همسایه بر دیوار مشترک نمی آید. از سر و صدا و گپ و گفت های جلوی آسانسور، استقبال یا مشایعت میهمان در راهرو و تق و تق پاشنه های کفش خانم مسن طبقه ی بالا هم خبری نیست. غذایی روی اجاق گاز نیست. زباله ها را برده اند. کسی بی هوا زنگ نمی زند. منتظر تلفن هم نیستم. دیگران دورند، خیلی دور... فقط این لیوان چای منتظر من است و من منتظر واژه ها که از من بکَنند و بچسبند بر صفحه ی سفید و من فارغ شوم. فارغ از روزی که بر من گذشت. فارغ از فکر و خیالاتی که از صبح به موازات لحظه ها و رویدادها و روزمرگی ها در سرم پرسه می زدند و تا این ساعت تنهایی، مجال عین نداشتند و مرتب ساکت و پس زده می شدند و من در پیچ و تاب، تا کی با خودم تنها شوم... این ابتدای جنون است. شاید داستانی را که امشب می نویسم یکی آدمیزاد بیچاره تر از من در بالینش در شبی یخبندان مثل امشب، یا در رخوت تختی در بیمارستان، یا بر تنهایی نیمکت پارکی و صندلی کافه ای بخواند و من با او حرف زده باشم. سردم که شود به بخار این چای و شعله ی آتش نگاه می کنم. تاریکی اگر یادم بیاید به نور این آباژور پناه می برم و سایه ها یی را تماشا می کنم که امتدادشان بر سقف و دیوارهای مجاور می شکند. حس و حال شخصیت های داستانم اگر مبهم و کمرنگ شوند این دو شیشه ی عطر را می بویم که یکی زنانه است و دیگری مردانه، تا گم راه نشوم. این عکس ها هم که به دیوار روبرو زده ام مرا از سیلان در خلاء نجات می دهند و بازم می گردانند به فضای قصه... با این همه گاهی پیش نمی رود. موسیقی و آهنگی می خواهم تا حصاری به دورم بکشد و گوش هام را کر کند و چشم هام را کور. باید همه ی حس هایم از دستانم بیرون بزند، از نوک انگشتانی که بر صفحه کلید می زنند. سال هاست که همین سکوت و جنون باید باشد تا واژه ها زمینگیرم کنند و زمان و مکان از یادم برود و چای سرد شود و همه ی ماشین هایی که در برف گیر کرده اند به خانه شان برسند و همه ی بچه هایی که فردا مدرسه نمی روند قسمت های ساخته نشده ی سریال بابالنگ دراز را هم در خواب ببینند و من یادم نیفتد که فردا، یعنی دو سه ساعت دیگر باید بروم سرکار و هی خمیازه بکشم و همکاران و اربابان رجوع را طوری نگاه کنم انگار پشت غباری از مه هستند و هی پلک بزنم و هی صدایمان به هم نرسد و هی پروانه ها دور سرم بچرخند و دیالوگ شخصیت هام در ذهنم کوتاه و بلند و احیانا شکسته و لحن دار شود تا باز شب از راه برسد...   واژه قدمتی به درازای زندگی دارد. جنون هم شاید کوتاهتر از زندگی نباشد. گرچه کوتاه است، هم جنون شبانه، هم زندگی. باید زود دست به کار نوشتن شد. دیر می شود.
                                                                                   شمیران-بامداد دوشتبه14 بهمن 92 


 

+   جمعه 1393/04/20ساعت 13:5  به قلم رضیه انصاری  | 

یک سال یک کتاب

نظرخواهی نشریه ی نگاه نو (شماره100 سال بیست و سوم، زمستان 92) از همکاران صاحب نظر

 

"تریو تهران"، برگزیده ی یک سال محمد رحیم اخوت

 

"گاهی که داستان های تازه چاپ شده انتظارم را برآورده نمی کندمی روم سراغ داستانی قدیمی که به رغم گذشت سال ها هنوز می شود آن را خواند و لذت برد... اما در میان همین داستان های تازه چاپ هم گاهی نوشته های درخشانی پیدا می شود که نشان می دهد هنوز هستند کسانی که مرعوب نوآوری های باب روز و تقاضای بازار برای فراورده های یک بار مصرف نیستند..."

 

          
  

 

+   پنجشنبه 1392/12/22ساعت 14:43  به قلم رضیه انصاری 

به یاد منصور کوشان صلح با چند نقل قول

 

"ای کاش، آری ای کاش، اندکی از امیدها و شادهای گذرا،به انباشتی از انتخاب فردی و اراده ی عمومی یایدار تبدیل می شد."

"در یک جامعه ی آزاد، سالم و متعادل، انسان یک رأی نیست. مجموعه ای از احساس و اندیشه است که می تواند کل یک نظام را دگرگون کند."

"تو آزادی هر تو که دوست داری و می‌خواهی گفتار و کردار و پندار داشته باشی و زندگی کنی، اما بدان تا زمانی که نام و چهره‌ی خود و دیگران را پنهان می‌کنی، هرگز به آزادی نخواهی رسید."

"انسان بدون داشتن واژه، برابر است با انسان پیش از دوره ی کهنه سنگی که هنوز ارتباط کلامی را نشناخته بود. انسان هر چه بیشتر واژه داشته باشد، متمدن تر است. تمدن چیزی مگر انباشت واژه ها نیست."

"بزرگ ترین موهبت برای هر انسان و هر جامعه شادی و شادمانی است و پرستاری از شادی مهم ترین ستایش در زندگی هر فردی است."

 پ.ن.: منصور کوشان مدتی است دیگر درد نمی کشد و به آرامش ابدی رسیده است. 

 

+   سه شنبه 1392/11/29ساعت 13:7  به قلم رضیه انصاری 

کوندرا، هنرمند تقابل ها

... کوندرا همه چیز را انسانی، یعنی نشات گرفته از انسان بودن انسان می داند. پس کمونیسم و فاشیسم و تعصب و جنایت نیز انسانی اند و بدیهی است که آرمان های سیاسی بسیاری به کشتارهای جمعی بی انجامد. می گوید من که کشیش نیستم پس نمی توانم به مردم بگویم به چه چیزی اعتقاد داشته باشند. او در ادامه ی این باور، عوام پسندی را از کارکردهای موفق سیاست بازانی می داند که هدفشان دلخوش کردن و راضی نگهداشتن توده های مردم است و از این رو عامه پسند را مایه ی عاطفی رقیقی برای هنر و بنابراین مردود می داند. در روابط جنسیِ شخصیت های آثارش به مسئله ی هویت می پردازد، به رابطه ی جسم و روح، و تن و اندیشه که در موقعیتی خاص شکل می گیرد. او حتی در نمایش این روابط نیز آن چه را که در سیاست روز جامعه روی می دهد به زندگی خصوصی شخصیت ها وارد می کند و زندگی روزانه ی آن ها را به بازنویسی تاریخ همان روزگار تبدیل می کند. او از بیان هیچ چیز ترس و واهمه ای ندارد. معتقد است هر چه در حکومت های توتالیتر اتفاق می افتد اگر به داستان کشیده شود، نه افتضاحی برای نویسنده که سبب رسوایی مردم شناسانه ای خواهد شد. و این مردم اند که باید تکان بخورند و در محاصره ی چنین اجتماعاتی، حقایق آشکار و حد و اندازه ی قابلیت های خوب و بد نشات گرفته از انسان بودن خود را فراموش نکنند...

پ.ن.: این مطلب را چند وقت پیش بنا به درخواستشان برای روزنامه ی آرمان فرستاده بودم که گویا انتشار پرونده ی کوندرا یا بهار پراگ در صفحه ی مربوطه تصویب نشد!



ادامه مطلب
+   چهارشنبه 1392/11/16ساعت 15:3  به قلم رضیه انصاری  | 

سه زن، سه نسل، سه دوره تاريخی

روزنامه اعتماد-ادب و هنر، یکشنبه 6 بهمن 92

گزارش بازخواني «تريو تهران» نوشته رضيه انصاري با حضور محمدعلی سپانلو و محمود حسيني‌زاد (لینک اصلی)


«تريو تهران» دومين كتاب رضيه انصاري است، كه پيش‌تر براي كتاب اولش «شبيه عطري در نسيم» نامزدي جايزه «گلشيري» و جايزه «مهرگان ادب» را به عنوان بهترين رمان از آن خود كرده بود. انصاري در رمان اولش به روايت چند مرد ايراني مهاجر كه هر كدام به نوعي دچار خلئي عاطفي و هويتي هستند، مي‌پردازد و اكنون پس از دو سال از انتشار رمان اولش، به سراغ موضوعي متفاوت در حال‌وهواي متفاوتي از رمان اولش رفته: تهران، و داستان زندگي سه زن - كه شايد بتوان گفت داستان سه نسل يا سه دوره تاريخي معاصر ايران نيز هست- به نام‌هاي «عاليه»، «منيژه» و «سالومه»، كه به ترتيب هر كدام اداي ديني است به قصه‌ها و نويسندگاني چون بهرام بيضايي و غلامحسين ساعدي. زناني كه هر كدام به نوعي دنبال گمشده‌يي هستند يا خود در اين كلانشهر كه در هر دوره‌يي چهره عوض مي‌كند، و گم شده‌اند... و اين گونه خانم نويسنده به روايت تهران مي‌نشيند؛ تهراني كه حالا به عنوان يك شخصيت وارد «تريو» مي‌شود: «در هر سه داستان مشترك است و پاره كوچكي از همان شهر به حساب مي‌آيد و شاهد ساكت همه اين اتفاق‌ها بوده و خوشبختانه هنوز نريخته‌اندش پايين تا به كل منكر اين هويت‌ها و داستان‌هايي شود كه به عنوان تاريخچه در بطنش روي داده و حضور داشته؛ حضوري كه در عين غياب در پشت و پسله و پستوي خانه‌ها و هر كوي اين شهر در ذهن آدم‌هاي آن جاري است.» در نشست بررسي و بازخواني «تريو تهران»، كه با حضور محمدعلي سپانلو و محمود حسيني‌زاد برگزار شد، در ابتدا سپانلو متذكر شد در ميان آثاري كه چندي پيش از سوي نشر «آگه» به دستش رسيده، كتاب رضيه انصاري را نسبت به كارهاي ديگر پسنديده است. سپس وارد محورهاي اصلي بحث خود شد...


ادامه مطلب
+   دوشنبه 1392/11/07ساعت 13:16  به قلم رضیه انصاری 

نقد و بررسی تریو تهران-محبوبه پاشالی

سایت کانون فرهنگی چوک (لینک مطلب)

کتاب با ویترین طرح جلدی که تصویر انعکاس تلالوی نور از سطح موج‌دار حجمی ‌از آب، بر روی شیشه‌ی پنجره خانه‌ای با پرده توری شفاف و سایه‌ی یک درخت، ازکتاب‌های دیگر با همین قطع متمایز می‌شود. نام کتاب هم کنجکاوی ما را بر می‌انگیزد و برای خلاصی از آن، کتاب را از نظر می‌گذرانیم و الزام مکان تهران را در نمایاندن اتفاقات یا دلبستگی شخصیت‌ها بررسی می‌کنیم.

کتاب، روایت سه داستان‌کوتاه و مستقل در مورد سه شخصیت زن، در سه دوره‌ی تاریخی تاثیر‌گذار (دهه‌ی بیست، چهل و اواخر دهه‌ی هشتاد ایران) است. که در قالب فصل بیان شده است. هر داستان می‌تواند جدا از داستان‌های دیگر مجموعه، به‌عنوان یک داستان کامل با تمام خصوصیات و عناصر آن (با شروع و انتهایی معلوم) بدون در نظر گرفتن سایر داستان‌های مجموعه خوانده شود.

داستان‌ها راوی «سوم شخص» را دارند به استثنای داستان آخر که از نیمه‌ی داستان از «من‌راوی» به «تو راوی» برمی‌گردد...


ادامه مطلب
+   جمعه 1392/10/20ساعت 9:34  به قلم رضیه انصاری  | 

بحث و گفتگو درباره "تریو تهران"

با همکاری نشر آگه و موسسه بهاران خرد و اندیشه

با حضور محمدعلی سپانلو، محمود حسینی‌زاد و رضیه انصاری

زمان: پنج‌شنبه 21 آذرماه، 5 تا 7 عصر

مکان: ولی‌عصر،بالاتر از زرتشت، روبه‌روی پمپ بنزین،ک وچه نوربخش، پلاک 21 موسسه بهاران خرد و اندیشه


(لینک خبر در ایسنا)

(لینک خبر در ایبنا)


+   دوشنبه 1392/09/18ساعت 11:38  به قلم رضیه انصاری  | 

نگاه منصور کوشان به تریو تهران


جنگ زمان

فصلنامه ادبیات، فرهنگ و هنر، اکتبر2013

(لینک اصلی)


شبیه عطری در نسیم نخستین داستان بلند رضیه انصاری نوید در راه بودن یک نویسنده‌ی حرفه‌ای را می‌داد و انتظار انتشار اثری متفاوت هم چون تریو تهران را. نوشتن در عین حال که بسیار ساده است  و هر کس هر گاه حوس کرد می‌تواند هر چه را دوست داشت بنویسد و منتشر کند، در عین حال بسیار سخت است. نظم و انضباطی را می‌طلبد که بسیاران در میانه‌ی راه از آن دل می‌کنند یا بی خیال ریزه‌کاری‌ها و به طور کلی شگردهای بیرونی و درونی اثر، به راهشان ادامه می دهند و چه بسا که در طلب خواننده‌ی ساده و گذرا هم موفق باشند. اما نویسنده‌ی جدی شدن به راستی که ریاضت می‌طلبد. خواندن و خواندن و نوشتن و نوشتن و مشق این و آن شگرد را کردن یکی از بهترین آزمون و خطاهایی است که هر نویسنده‌ی جوان می‌تواند توانایی‌های خود را با آن محک بزند و در عرصه‌ی قضاوت قرار بدهد. رضیه‌ی انصاری نه تنها که با انتشار کتاب تریو تهران نشان می‌دهد که عزم خود را برای نویسنده‌ی حرفه‌ای و جدی جزم کرده است، که با انتشار آن، تجربه‌ی خود از آزمون و خطا را در پیش روی خواننده قرار داده است...


    (لینک سفارش این شماره فصلنامه جنگ زمان از آمازون)


ادامه مطلب
+   سه شنبه 1392/09/05ساعت 13:54  به قلم رضیه انصاری  | 

از نمای نزدیک

گفتگو با رضیه انصاری

حمیدرضا امیدی سرور - سایت مد و مه

(لینک اصلی)


سومین بخش از سلسله گفتگوهای «از نمای نزدیک» سایت مد و مه اختصاص دارد به نویسنده ای که تا کنون دو رمان (شبیه عطری در نسیم و تریو تهران) از او منتشر شده و هر دو نیز کارهای خوب و آبرومندی بوده اند. در این مورد شک نکنید که برخلاف خیلی از کتاب های این روزها، از خواندن کارهای او احساس خوبی خواهید داشت. من دو نکته را در آثار او خیلی دوست دارم؛ اول نثر پاکیزه او که مثل برخی بی دلیل دشوار نشده و دیگر اینکه او توان خلق دنیایی داستانی خود را در آثارش دارد، دنیایی که خاص خود اوست و به هیچ نویسنده دیگری شباهت ندارد...


ادامه مطلب
+   شنبه 1392/09/02ساعت 11:41  به قلم رضیه انصاری  | 

نقد رمان تریو تهران در شهرکتاب ساوه

(لینک خبر)

رمان "تریو تهران" فردا اول آذر به عنوان کتاب ماه در شهرکتاب ساوه بررسی خواهد شد. در این نشست محسن حکیم معانی، غلامرضا قاسمی زاده و جمعی از دوستداران ادبیات داستانی در حضور نویسنده به تحلیل و نقد و گفتگو درباره ی اثر می پردازند. شرکت در این جلسه برای عموم علاقمندان آزاد است.

نشانی: ساوه، خیابان طالقانی، روبروی پارک شهر

---------------------------------------------------

پ.ن.: لینک گزارش این نشست با تصویر : اینجا


+   پنجشنبه 1392/08/30ساعت 15:12  به قلم رضیه انصاری  | 

داستان خوانی در برج میلاد

(لینک اصلی خبر)

سومین شب از شب‌های داستان برج میلاد تهران، عصر سه‌شنبه ۲۸ آبان با حضور کاوه میرعباسی، رضیه انصاری، حامد حبیبی و علی چنگیزی برگزار شد.

كاوه ميرعباسي، نويسنده و مترجم، فصل يازدهم رمان "روياي سلت" نوشته ماريو بارگاس يوسا را كه به تازگي ترجمه كرده و هنوز منتشر نشده، قرائت كرد. او پیش از خواندن رمان، درباره آن گفت: وقايع داستان در اواسط جنگ جهاني اول مي‌گذرد و شخصيت اول آن به نام راجر كه ديپلماتي ايرلندي و ملي‌گراست، عليه دولت انگليس فعاليت مي‌كند و مي‌خواهد با همدستي آلمان‌ها شورش كند اما اين قيام شكست مي‌خورد و او به اعدام محكوم مي‌شود. وي افزود: وقايع داستان به طور موازي در يك فصل، اتفاقات داخل زندان را روايت مي‌كند و در فصلي ديگر، به رخدادهاي گذشته فلاش بك مي‌خورد. مترجم كتاب "زنده‌ام که روایت کنم" با انتقاد از ترجمه‌هاي همزماني كه از يك كتاب و نويسنده به بازار مي‌آيد، گفت: اين ترجمه‌ها سودمند نيست و تا زماني كه كشور ما عضو قانون كپي‌رايت نشود، اين مشكلات پابرجاست و كسي نمي‌تواند با آن مبارزه كند. البته ترجمه‌هاي مختلف براي آثار كلاسيك كشورهاي مختلف، در بازه‌هاي زماني متفاوت مفيد و حتي ضروري است. وي ادامه داد: همين حالا من مشغول ترجمه "كمدي الهي" دانته هستم ولي براي اين كار از ۹ متن استفاده كرده‌ام كه ۵ متن آن، به زبان انگليسي است و باز هم جا دارد كه ترجمه شود چون اين متن، متني است كه خميرمايه خوبي براي ترجمه دارد.

رضيه انصاري، ديگر نويسنده شب سوم شب‌هاي داستان برج ميلاد، پیش از خواندن داستان، در پاسخ به سوال جواد عاطفه – مجری برنامه - درباره تاثير جوايز ادبي بر نويسندگان گفت: جايزه ادبي به هرحال اتفاق خوبي است و وقتي بعد از مدتي برگزار مي‌شود، هم صنفان يكديگر را مي‌بينند و از كارهاي تازه هم باخبر مي‌شوند. وي اضافه كرد: اگرچه تيراژ كتاب در ايران بسيار پايين است و هزار نسخه کتاب براي جمعيت ۷۰ ميليوني كشور ما خنده‌دار است ولي برگزاري و برپايي جوايز، بهانه‌اي است براي گردهم‌آيي همان عده اندكي كه كتاب مي‌خوانند. نويسنده "تریو تهران" در بخش ديگري از سخنانش گفت: با این که همين جوايز باعث خوشحالي عده‌اي و ناراحتي و دلخوري عده‌اي ديگر مي‌شود ولي دست‌كم مي‌تواند به معرفي آثار كمك كند. انصاري همچنين گفت: با همه اينها شخصاً معتقدم نويسنده، وقتي جايزه ی واقعی را مي‌گيرد كه کتاب او بتواند مخاطب را جذب كند و درواقع مخاطب با اثر او ارتباط برقرار كرده باشد. او سپس فصل سوم رمان تريو تهران را براي حضار خواند، رماني كه وقایع آن در تهران و در سه دهه ۲۰، ۴۰ و ۸۰ شمسی روايت مي‌شود.

حامد حبيبي، نويسنده ديگري كه داستاني منتشرنشده را با عنوان «نوري كه از آشپزخانه مي‌آيد» خواند، درباره جوايز ادبی مستقل و دولتي گفت: جايزه ادبي، چه مستقل و چه دولتي، نبايد هيچ تاثيري روي نويسنده داشته باشد و نويسنده بايد كار خودش را انجام دهد. وي با بيان اينكه در هشت سال گذشته، هيچ جايزه مستقلي در كشور وجود نداشته است، گفت: برخلاف بسياري از دوستان نويسنده، من معتقدم که هزار نسخه براي تيراژ كتاب در ايران كافي و خوب است چون همين تعداد هستند كه كتاب مي‌خوانند و فكر نمي‌كنم با افزايش تعداد جوايز، تعداد افراد كتاب‌خوان بيشتر شود. نويسنده مجموعه "بوداي رستوران‌ گردباد" افزود: به نظر من کسب جوايز ادبي دولتي و مستقل با هم فرقي ندارند و هر نويسنده‌اي كه يكي از آن جوایز را دريافت كند، در نظر عده‌اي مغضوب مي‌شود و اگر جايزه را نگيرد، حسرت مي‌خورد!

در این شب، رزا قائلي‌زاد، يكي از مخاطبان شب‌هاي داستان، نويسنده ديگري بود كه داستان کوتاهش را براي حاضران خواند.

علي چنگيزي، نويسنده ۳۴ ساله آباداني هم داستان "مرمت" را از مجموعه "كاج‌هاي مورب" براي حاضران خواند. وي درباره تاثير فضاهاي بومي بر داستان گفت: توجه به فضاهاي بومي بيشتر در آثار داستان‌نويساني ديده مي‌شود كه داستان‌شان در جنوب كشور مي‌گذرد و خواننده از عناصري چون فضا، ديالوگ و مكان، بومي بودن آن را تشخيص مي‌دهد و به نظر من، تمام اين عناصر به خوانده نشدن داستان منجر نمي‌شود. 

دوره دوم شب‌های داستان از ۲۶ آبان تا ۲ آذر هر شب از ساعت ۱۸ در مرکز همایش‌های برج میلاد برگزار می‌شود.



+   پنجشنبه 1392/08/30ساعت 15:10  به قلم رضیه انصاری 

با شهرنوش پارسی پور

نگاهی به رمان "تریو تهران"

«تریو تهران، کتابی است که در اینجا مورد بررسی قرار می‌گیرد. این کتاب از سه داستان تشکیل شده است و می‌کوشد فضای زندگی در تهران را در سه دوره، با فاصله از یکدیگر مورد بررسی قرار دهد. فصل نخست با نگاهی به فیلم نامه‌ی اشغال، اثر بهرام بیضایی نوشته شده است. من البته این فیلم نامه را نخوانده‌ام، اما رضیه انصاری، ظاهراً از قهرمانان همان داستان استفاده کرده است و کوشیده بخشی از آن را به شکل دیگری بنویسد. کتاب فضای زمان اشغال ایران توسط متفقین را ترسیم کرده است. گرسنگی بیداد می‌کند. عالیه با پدر شوهر و مادر شوهرش زندگی می‌کند. شوهر او ناپدید شده است و روشن نیست چه بلایی سر او آمده است. در این احوال، نظامیان خانه آن‌ها را می‌گردند. ظاهراً این دستور متفقین است. آنان چیزی پیدا نمی‌کنند. اما در نیمه شب پسر عین الله، که یک انقلابی جوان است و علیه متفقین کارهایی انجام می‌دهد، درب خانه آن‌ها را می‌زند و داخل می‌شود. او  چون در تعقیب است، از آن‌ها پناه می‌خواهد. عالیه به او پناه می‌دهد و در خوراک نداشته‌اش شریکش می‌کند. پدر شوهر و مادر شوهر نیز در جریان قرار می‌گیرند. بعد جوان نفت فروش می‌آید و به آن‌ها نفت می‌فروشد و در هنگام خروج از خانه مورد بازخواست افسر قرار می‌گیرد. دوباره دستور رسیده است که این کوچه را بگردند. عالیه موفق می‌شود افسر را گول بزند و پسر عین الله نجات پیدا می‌کند...»

(لینک فایل صوتی)


+   سه شنبه 1392/07/09ساعت 11:32  به قلم رضیه انصاری 

از بین رفتن مرزهای جعلی بین زن و مرد

نگاهی به رمان شبیه عطری در نسیم

مهرک کمالی

«شبیه عطری در نسیم» نوشته رضیه انصاری زندگی بهزاد، شخصیت اصلی رمان را از دو زاویه روایت می‌کند: حرکت او از آرمانگرایی انقلابی به سوی مشارکت داوطلبانه اجتماعی و همچنین کنش و واکنشِ دو جنبه مردانه و زنانه شخصیتش. این دو روایتِ در هم تنیده٬ زندگی بهزاد و پیمان و کیا را می‌سازند؛ این سه نفر همراه با نازی چهارضلع یک دوستی طولانی هستند که ستون‌های اولیه‌اش بهزاد و نازی بوده‌اند. نازی روح داستان است. او، هم امکان مشارکت اجتماعی را برای دیگران فراهم می‌کند، و هم مردان داستان را یاری می‌دهد زنانه‌تر زندگی کنند. «شبیه عطری در نسیم» مردانگی و زنانگی را در کنار هم بازنمایی می‌کند و نه در تقابل با هم. از این جهت می‌توان گفت اتفاقی تازه در عرصه داستان‌نویسی ماست...


مهرک کمالی

مهرک کمالی

محقق بخش مطالعات خاورمیانه در دانشگاه آریزونا

(لینک مطلب اصلی)

مطلب مرتبط: دشواری بازنمایی رابطه عاشقانه زن و مرد در چند رمان فارسی (دل دلدادگیِ ٬ نیمه غایب٬ چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم٬ نگران نباش و آویشن قشنگ نیست) (لینک مطلب اصلی)


ادامه مطلب
+   سه شنبه 1392/07/09ساعت 10:40  به قلم رضیه انصاری 

خوانشی روانکاوانه از تریو تهران

روزنامه آرمان - مجتبا گلستانی (لینک روزنامه)

خوانش روان‌کاوانه‌ی رمان «تریو تهران» به بازیابی ساختار سه‌گانه/ادیپیِ سه اپیزود تشکیل‌دهنده‌ی متن می‌انجامد. برحسب آن‌چه لکان در «سمینار نامه‌ی ربوده‌شده» در تفسیر دیدگاه فروید درباره‌ی اجبار در تکرار می‌گوید، «تریو تهران» با وسواس تکرار تجربه‌های نامطبوع و ناخوشایند روبه‌روست، تکراری که کاملاً در برابر «اصل لذت» قرار دارد. اصل لذت، در روان‌کاوی، لذت‌طلبیِ کام‌جویانه‌ی بی‌قیدوشرط (Hedonism) معنی نمی‌دهد، بلکه معنای لذت در این اصل، دوری و پرهیز از اَلَم و درد است و نوعی صرفه‌جویی در برابر تحریکات روانی. پس تکرار تجربه‌های ناخوشایند، از یک سو، رفتن به «فراسوی اصل لذت» است و از سوی دیگر، با یادآوری و تذکار رابطه‌ی مستقیم دارد؛ اما اجبار در تکرار صرفاً یادآوری گذشته نیست، بلکه عناصر زندگی گذشته را عملاً (و اجباراً) تکرار می‌کند، به این معنا که امیال دفع‌شده بازمی‌گردند و از نو در زندگی تکرار می‌شوند..


ادامه مطلب
+   شنبه 1392/06/30ساعت 14:0  به قلم رضیه انصاری 

یادداشتی از یعقوب یسنا، استاد دانشگاه ابوریحان بیرونی کابل، افغانستان


...موقعی که رمان «تریوتهران» را می خواندم، بی اختیار به یاد تعدادی از زنان خویشاوند خودم افتادم؛ زنانی که شوهران شان در ناآرامی ها، مفقود شده اند؛ اما این زنان هنوز که موهای شان ماش و برنج شده اند، چشم به راه شوهران شان استند که روزی برگردد، وَ از تعدادی هم که در غرب رفته اند وُ، به زنان شان گفته اند که رسیدم باز تو را می خواهم اما همین که رسیده، دگه فراموش کرده که زن داشته، وَ زن، اینجا همچنان چشم به راه مانده است. در فرهنگ ما هم متلی است «زن بی شوهر، دیگ بی سرپوش است» یعنی که هویت زن، شوی اش است. در چنین هنجارهای اجتماعی و فرهنگی، این زنان استند که در بی هویتی، دچار آسیب های روانی، اجتماعی و خانواده گی می شوند....

(لینک مطلب در سایت مد و مه )

(لینک مطلب در وبلاگ شخصی یعقوب یسنا-گیلگمش)



ادامه مطلب
+   سه شنبه 1392/06/12ساعت 13:47  به قلم رضیه انصاری 

مطالب قدیمی‌تر